X
تبلیغات
جلسه قرآن یاسین

الحمد لله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت امیر المومنین (ع)

السلام علیکم یا خزان علم الله

امام زمان در قران و روایات                                                                                  جلسه اول

    در محضر حضرت حجت و در كلاس امام زمان شناسي بوديم در جلسات قبل به غربت حضرات معصومين در ميان هم‌عصران خويش اشاره كرديم اما اين بار در ابتداي كلاس روايتي را ذكر مي‌كنيم كه از نظر خود من بسيار دردناك و غم انگيز است و نشاني بر مظلوميت و غربت هر چه بيشتر ولي عصر(عج) مي‌باشدروايتي از امام باقر(ع) در تفسير آيه‌ي 21 سوره مباركه‌ي شعراء نقل شده است كه به شدت تكان دهنده و ناراحت كننده است

امام صادق(ع)1  مي‌فرمايند: وقتي حضرت ولي‌عصر ظهور كنند آيه‌ي 21 سوره‌ي مباركه‌ي شعراء را قرائت مي‌كنند و مي‌گويندفَفَرَرْتُ مِنكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لىِ رَبىّ‏ِ حُكْمًا وَ جَعَلَنىِ مِنَ الْمُرْسَلِينَ»«پس هنگامى كه از شما ترسيدم فرار كردم و پروردگارم به من حكمت و دانش بخشيد، و مرا از پيامبران قرار داد

اين آيه اشاره به داستان قتل قبطي و ترس حضرت موسي و فرار كردن ايشان از ميان قوم خويش كه اين حكايت حضرت موسي در سوره‌ي قصص نيز آمده است:

«وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحينَ »2 « (در اين هنگام) مردى با سرعت از دورترين نقطه شهر [مركز فرعونيان‏] آمد و گفت: «اى موسى! اين جمعيّت براى كشتن تو به مشورت نشسته‏اند فوراً از شهر خارج شو، كه من از خيرخواهان توام!» »

پيام براي موسي آمد كه اي موسي از ميان قوم خويش فرار كن كه آنها قصد كشتن تو را دارند و موسي از ترس قوم خويش را ترك گفت . با اين توضيح حقيقت سخن امام صادق(ع) آشكارتر مي‌شود كه ايشان مي‌فرمايد: هرگاه حضرت قائم قيام كند مي‌گويد: پس من از شما ترسيدم فرار كردم و پروردگارم به من حكمت و دانش بخشيد، و مرا از پيامبران قرار داد.

شاید تنها دلیل حضرت از ذکر این آیه فرار کردن ایشان از میان قوم نافرمان خویش نیست بلکه با قرائت این آیه و اشاره به حکم تعمد داشته‌اند تا بیان کنند امروز من به حکم خدای سبحان بر شما قیام کرده ام آمده‌ام تا مأموریت رسالت خویش را بر شما عیان سازم حال به میان شما برگشتم در حالیکه خدا کارمرا درست کرده است.

اینکه در ابتدای این روایت عرض کردم روایتی دردناک است از آن روست که امام زمان (عج) ولی نعمت هر موجود زنده‌ای در روی زمین است.

تقسیم روزی میان موجودات به برکت ایشان است، احیاء و اماته‌ی همگان به اذن حق از طریق ایشان صورت می‌گیرد.

در یک جمله بايد گفت جهان و هر چه در آن است جیره خوار وجود امام زمان است

اما وجود نازنین ايشان از ترس آزار و اذیت مأمومین خویش از آنها فرار کند، فضا پذیرای حقانیت ایشان نيست.

کدام قلم و کدام مي تواند غربت يوسف فاطمه(عج) را به تصوير كشد.

پیامبر(ص) در حدیثی به علی (ع) می‌گوید: یاعلی مرا کسی نمی‌شناسد جز تو و خدا و تو را کسی نمی‌شناسد به غیر از من و خدا.

ذکر این روایت باعث مي‌شود تا دريابيم غربت امام زمان را کسی  به غیر وجود نازنین خود ایشان و خدا نمی‌داند.

در روایت دیگری جابر از پیامبر(ص) سوال می‌کند: آیا شیعه در زمان غیبت از وجود مقدس امام زمان بهره‌مند می‌شود؟ پیامبر(ص) می‌فرمایند: بله قسم به خدایی که مرا مبعوث کرده است همانطور که مردم از خورشید بهره‌مند می‌برند گرچه ابر روی خورشید را گرفته باشد.

بزرگان با توجه به این روایت چنین گفته‌اند: در زمان غیبت هر خیر و برکتی با وساطت امام زمان(عج) به مردم می‌رسد و اگر ایشان نبودند تمام خیرات تعطیل بود.

2- وقتی ابر روی خورشید را می‌پوشاند و به عبارتی خورشید پشت ابر ها پنهان می‌شود چشمان بسیاری انتظار دارند تا این خورشید از زیر ابر بیرون آید

خورشید وجود امام زمان سالهاست که در ابر غیبت پنهان است و چشمان فراوانی انتظار ظهور این خورشید را می‌کشند.

3- منکرین ظهور حضرت، چه بر باطل گمان می‌کنند که خورشید برای همیشه پشت ابر پنهان می‌ماند آنها از حرکت ابرها غافلند.

4- تحمل تشعشع نور مستقیم خورشید از توان همگان خارج است وجودی وسیع و بی‌کران باید تا در گرمای خورشید ذوب نشود وگرنه هیچ کس از تابش مستقیم خورشید در امان نمی‌ماند.

از این رو افراد باید برای کنار رفتن ابر غیبت از وجود مقدس امام زمان ابتدا از خدا ظرفیتی نامحدود طلب کنند تا وجودشان پذیرای انوار خورشید ولایت باشد.

در عالم ماده بعضی از روزها ابری بودن آسمان به نفع مردم است پس غیبت به سود مردم است زیرا برای روزهای ابری مردم تمهیداتی خاص فراهم می‌کنند و برای روزهای آفتابی تمهیداتی دیگر.

آنکس که برای روزهای غیبت تمهیدات درک عصر غیبت را برای خویش فراهم می‌کند به تقین برای روز ظهور نیز از این تمهیدات غافل نخواهد شد.

گاهی در روزهای ابری پرده از جلو چشم افراد کنار می‌رود و خورشید را از کناررفتگی پرده درک می‌کنند ما در جلسات قبل از قول الهي طباطبائی(ره) عرض کردیم برای هرکس دو دوره‌ی ظهور وجود دارد آنکه پرده غیبت از جلو چشمانش کنار رود انوار ظهور فردی بر دلش سایه گستر است.

 انوار خورشید از لابلای پنجره‌ها به داخل خانه نفوذ می‌کند و شعاعش را به درون خانه نفوذ مي‌كند هر یک از ما به میزانی که پنجره‌ی دلمان را به سوی معنویات باز کنیم و از تعلقات و شهوات و موانع ورود به عالم معنا دوری کنیم انوار خورشید ولایت بر ما نیز بيشتر می‌تابد.

نکته‌ای قابل توجه و حساس آن است که اگر انسان در عصر غیبت کور در معنویات باشد و معرفتی نسبت به وجود مقدس امام زمان کسب نکند به طریق اولی در عصر ظهور از درک انوار وجودی ايشان غافل خواهد بود.

هر کس قصد شناخت امام زمان خویش را دارد باید که در شناخت و معرفت نسبت به ایشان کوشا باشد اگر شما در مجلسی بخواهید به دنبال کسی بگردید باید که از قبل راجع به آن فرد اطلاعاتی کسب کرده باشيد وگرنه ممکن است به هر کس غیر از ایشان گمان ببرید که ایشان همان کسی است که من در جستجوی او هستم.

از این رو در دوره‌ی ظهور بسیاری از افراد حضرت را باور نمی‌کنند و از قیام ایشان روگردان می‌شوند.

طلوع و غروب خورشید منظم و دقیق است و هیچ بی‌برنامگی و ناموزونی در این حرکت وجود ندارد اگر کسی خواهان شناخت امام زمان است باید که وقت شناس باشد و یا به عبارتی دزد زمان خویش گردد لحظه‌ای عمر را در غفلت سپری نکند و به نظم در امور پایبند باشد.

نگاه به خورشيد جسم مسلح مي‌طلبد هركس بخواهد به خورشيد وجود حضرت نزديك شود بايد به زينت خلوص مجهز گردد تا از انوار وجودي ايشان بهره ببرد.

امیرالمؤمنین علی(ع) مي‌فرمايند: «أُوصِيكُمَا ... بِتَقْوَى اللَّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُم‏»3  «تقوا خدا را داشته باشید و در امورتان منظم باشید» حضرت چندان امر نظم را حساس دانسته‌اند که آن را در کنار تقوای الهی قرار داده‌اند.

اگر امروز جهان در پرده‌ي غیبت فرو رفته از آن روست که خلوص عمل افراد چندان نیست تا شایستگی کنار زدن ابر غیبت را داشته باشند.

اينكه ما در کلاسهای امام زمان شناسی به بررسی روایات و آیات مي‌پردازيم هدفمان تنها تقویت آموخته‌های شما نیست بلکه از آن جهت است که این گفته‌ها قلب‌هاي گرفتار غيبت را به آرامش و طمانينه برساند به اين معنا كه قلب‌ها به مقامي دست يابد كه اگر ظهور اجتماعي هنوز ميسر نيست ظهور فردي بر هر قلبِ آماده‌اي، ممكن است.

 وجود مطهر امام زمان مي‌تواند به طور فردی بر قلب هر يك از ما ظهوري داشته باشند و پرده‌هاي غيبت را از جلوي چشمان ما كنار زنند وقلبمان را قدمگاه قدوم خويش نمايند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 1- بحارالانوار ج 52 ص 281

 2- سوره مباركه قصص آيه 20

3 - نهج البلاغه


         

 

شناخت امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف                                      جلسه دوم :       

    حق وجود هستی 

خداوند به برکت وجود آن حضرت تو و هر موجودی را آفرید و اگر او نبود هیچ کس نبود بلکه اگر او نبود نه زمین وجود می­یافت نه فلک، به این معنی روایاتی وجود دارد از جمله از تو قیعات شریفة آن حضرت در کتاب الاحتجاع آمده است که فرمود:(( وَ غَنُ صَنایع رَبَّنا والخلقُ بَعدُ صَنا یعُنا)) معنی این در دو وجه وارد شده. یک: خداوند آفرینش و روزی دادن مخلوق را به ائمه سلام الله علیهم اجمعین واگذار کرد و دوم: اینکه خداوند قدرت خلق را به ائمه واگذار نموده است. و آنان آفریده و روزی بخشیده­اند بعد از این اختلاف بین شیعیان به و جود آمد که تصمیم گرفتند از ابوجعفرمحمد ابن عثمان که یکی از آن چهار واسطه مردم با امام زمان در زمان غیبت صغری بپرسند، بنابراین نامه نوشتن و سپس از طرف اما عصر سلام الله علیه توقیع آمد که: خداوند تعالی خود اجسام را آفریده و روزی ما را تقسیم کرد. زیرا که نه جسم است و نه در جسمی حلول کرده، هیچ چیز مثل او نیست و اوست شنوای بینا، و اما امامان، از خداوند تعالی در خواست   می­کنند و او می­آفریند او روزی میدهد به خاطر اجابت درخواست آن ها و تعظیم حق ایشان. حاصل این وجه این که امام زمان و پدران بزرگوارشان سلام الله علیه واسطه هستند و در رساندن فیض­های الهی به سایر مخلوقات و به همین معنی در دعای ندبه اشاره شده که: ((أین السببُ التصلُ بین الارض و السماء)) کجاست آن واسطه­ای که فیوضات آسمان را به اهل زمین میرساند؟ البته نسبت دادن فعل به سبب و واسط در لغت و عرف بسیار است. وجه دوم اینکه مقصود از آفرینش تمام آنچه خداوند آفریده، آن حضرت و پدران طاهرینش می باشد، یعنی این ها علت های آفرینش هستند و آنچه هست به خاطر این ها آفریده شده است. موید این وجه روایتی است که از امیرالمومنین سلام الله علیه آمده: ((فانّا صنائعُ ربنا و الناسُ بَعد صنائعُ لَنا))، یعنی: پس همانا ما ساخته شده پروردگارمان هستیم و مردم برای ما ساخته شده­اند.


 حق بقا در دنیا

باید توجه داشته باشی که اگر امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف نبود یک ساعت هم زنده نمی­ماندی و بلکه هیچ چیز در این دنیا بر قرار نمی­بود. دلیل بر این معنی و روایتی است که ثقه الاسلام کلینی در کافی به سند صحیحی از حسن ابن علی الوشاء آورده است که گفت: از حضرت ابوالحسن امام رضا سلام الله علیه پرسیدم که آیا زمین به غیر امام باقی میماند؟ فرمود: نه. گفتم اینطور روایت کرده­اند که در حالی که زمین بدون امام باقی بماند که خداوند بر بندگان خشم گرفته باشد؟ فرمود، خیر باقی نماند، در این صورت در هم فرو ریزد. در روایت دیگری از حضرت ابو عبد الله صادق سلام الله علیه آمده است: اگر زمین بدون امام بماند از هم می­پاشد و در غیبت نعمانی از امام صادق سلام الله علیه آمده است که فرمودندو بدانید که زمین از حجت الهی خالی نمی­ماند و لیکن خداوند چشم باطن بندگانش را از شناخت امام کدر می­کند بخاطر ظلم و ستم و اسراف آنان بر خودشان و اگر زمین یک ساعت از حجت الهی خالی بماند اهلش را فرو میبرد­

حق قرابت و خویشاوندی پیغمبر صلی الله علیه واله، در سوره حمعسق(شوری) آمده

((قُل لا أسَئلکُم عَلَیه أجراً اِلا المودّهَ فی القُربی))، بگو که من از شما بر تبلیغ رسالت توقع مزدی ندارم جز اینکه در مورد خویشاوندانم مودّت ورزید. از حضرت ابو جعفر امام محمد باقر سلام الله علیه روایت شده که منظور از (القربی) در این آیه امامان هستند. در حدیث ندای حضرت قائم عجل الله تعالی فرجه الشریف هنگام ظهورش آمده است: و از شما میخواهم شما را به خدا و حق رسول خدا و حق خودم بر شما که مرا بر شما حق قرابت و خویشاوندی پیغمبر هست.

حق منعم بر متنعم

در روایتی از پیغمبر اکرم صلی الله علیه واله آمده: هرکس که نسبت به شما کار نیکی انجام داده باشد به او پاداش دهید، اگر نتوانستید برای او دعا کنید تا اطمینان یابد که کار نیک آن شخص را جبران کرده اید. و این دو حق برای مولایمان حضرت صاحب الزمان، عجل الله تعالی فرجه الشریف جمع شده است زیرا که تمام بهره ها و استفاده هایی که به مردم میرسد به برکت وجود امام زمان است در زیارت جامعه درباره امامان سلام الله علیهم اجمعین می خوانیم: ((و أولیاءَ النِّعَمِ)).

 

             
عنوان: تقوا، تسلیم و رضا در برابر مقدرات الهی      جلسه سوم

 

بحث امشب ما درباره قسم دوم از قضا وقدر الهی است و آن تسلیم رضا تعبد در مقابل اوامر ونواهی خدا. بحث مشکلی است اما بحث ارزنده ایست و کسی بتواند بگوید من از نظر دل باور کرده ام این که رضا ،تسلیم از نظر عمل راستی عاملم به این که در مقابل پروردگار عالم اوامرش نواهی اش تسلیم و رضا دارم. خیال نمی کنم کسی بتواند این ادعا را بکند در حالی که قرآن شریف جداً می خواهد یعنی علاوه بر اینکه می خواهد ما عقیده داشته باشیم این که همه ی اوامر ونواهی خدا حق است بجاست باور داشته باشیم همه اوامر خدا همه نواهی خدا حق است بجاست.و راستی از نظر عمل تسلیم باشیم صددرصد در مقابل اوامر ونواهی خدا،این را قرآن می خواهد .حتی قرآن شریف سلب اسلام می کند از کسی که چنین تسلیم و رضایی نداشته باشد آن هم با یک قسم با دوسه تا تاکید .می فرماید«فلا و ربک لا یومنون حتی یحکمک ئفی ما شجر بینهم ثم لا یجرون فی انفسهم خرج من ما قَضَیت و یسلم تسلیما» به خدا قسم ایمان ندارید مگر اینکه هر چه پیغمبر اکرم بگوید چون وچرا در مقابلش نباشد آنچه قرآن می گوید صددرصد تسلیم ورضا باشد و ذره ای هم در دل شما نگرانی از این حکم خدا از این حکم پیغمبر و قران نباشد آیه از نظر تاکید از نظر اینکه اسلام خواسته است آیه عجیبی است و اگر ما برای بحث امشبمان به غیر آیه ی شریفه چیزی نداشتیم بس بود اینکه بگویم بحث مهم است بحث واجب است از اوجب واجبات است و متاسفانه کم پیدا می شود کسی که مصداق کامل این آیه شریفه باشد یعنی آنچه خدا می گوید راضی باشد تسلیم باشد هیچ نگرانی هم از گفته ی خدا نداشته باشد خیال نمی کنم در جلسه ما در حالی که جلسه خوبی است کسی باشد بتواند بگوید من چنین هستم. وقتی نماز برای کسی سنگین نباشد از نماز لذت ببرد وقتی روزه سنگین نباشد لذت ببرد و قتی دادن خمس و زکات برایش لذت بخش باشد سنگین نباشد و راستی باور داشته باشد که آنچه خدا گفته است درست است صددرصد درست است و آنچه خدا نهی کرده است صددرصد باید بجا آورده شود و مفسده ی ملزمه دارد و این آیه شریفه می فرماید مومن مسلمان کسی است که چنین باشد به خدا قسم مسلمان نیست آن کسی که ذره ای نگرانی در مقابل اوامر ونواهی حق داشته باشد.اگر خانمی پیدا شود که این خانم چادر برای او سنگین باشد روی حجاب چون وچرا داشته باشد.روی احکام ارث روی احکامی که تفاوت بین زن ومرد است نگرانی داشته باشد قرآن می فرماید این زن مسلمان نیست به خدا قسم مسلمان نیست . وبالاخره این آیه شریفه باید سرمشق زندگی ما باشد برای جوانها مخصوصاً ما باید اینگونه آیات را قاب بگیریم در منزل خود در محل کار خود در اداره ها در اجتماع ها و در بعضی از چهارراههای عمومی پر جمعیت این آیه رو ببینیم بخوانیم و افتخار بکنیم. آیه ی دوم هم نظیر همین است می فرماید «و ما کان لمومن ٍو لا مومنه اذا قضی الله ورسوله امراً عن یکون لهم الغیره من امرهم» حق هیچ زن مسلمان و مرد مسلمان نیست این که وقتی قرآن چیزی بگوید پیغمبرو ائمه چیزی بگویند در مقبل او چون وچرا داشته باشد در مقابل او بگوید من هم حرفی دارم قرآن می فرماید چنین حقی برای مسلمان نیست برای مسلمان چه حقی است؟این که تسلیم باشد در مقابل قرآن . اگر قرآن می گوید این حکم الهی است اگر قرآن می گوید این حرام است مسلمان آن است که صددرصد تسلیم باشد اصلاً به شما جوانها بگویم قرآن می فرماید اگر یه کسی پیدا کنیم که این طور تسلیم رو نداشته باشد این سفیه است این دیوانه است مگر می شود کسی در مقابل قرآن در مقابل روایات اهل بیت در مقابل گفته پیغمبرگفته داشته باشد می فرماید «ومن یرغب عن ملته ابراهیم الا من صفح نفسه» به غیر از دیوانه ها به غیر سفیه ها کیست که اعراض کند از روش حضرت ابراهیم بعد روش حضرت ابراهیم رو معنا می کند،می فرماید«اذ قال له ربه اسلم قال اسلمت لرب العالمین » یعنی وضع حضرت ابراهیم رسیده بود به آنجا که در مقابل پروردگار عالم صددرصد تسلیم بود و از این آیه فهمیده می شود ما که لیاقت این حرف ها را نداریم اما از این آیه فهمیده می شود حداقل کم رنگ آن تصمیم حضرت ابراهیم باید در دل ما باشد در طوش ما در مدرسه ما در دانشگاه ما در محل کار ما و بالاخره در اجتماع اسلامی باید باشد .حضرت ابراهیم تسلیمش چه مقدار است؟ قرآن نقل می کند این قصه هایی که قرآن شریف نقل کرده به شما جوانها بارها گفته ام قرآن که کتاب قصه نیست باید برداشت بکنیم قرآن این آیه ای که خواندم می فرماید هر که روش و منش ابراهیم را نداشته باشد او سفیه است.این بی عقل است روش ابراهیم چیه؟این خطاب شد به حضرت ابراهیم آقای ابراهیم زنت وهمین یک بچه ای که در پیرمردی پیدا کردی ،این زن و بچه را ببر بگذار در وسط بیابان و برگرد حضرت ابراهیم هاجر را با اسماعیل در فلسطین بودند آورد مکه آنجا یک اتاقکی بود که این اتاقک رو حضرت آدم ساخته بود حضرت ابراهیم عمره مفرده اش را بجا آورد چه مزه ای دارد آن عمره مفرده ها،عمره مفرده اش را به جا آورد بعد هم خانمش را با این بچه شیر خوار گذاشت و برگشت نه هاجر گفت چرا نه ابراهیم گفت چرا.فقط ابراهیم این را گفت خدایا این را به تو می سپارم. قرآن نقل می کند «رب الی اسکنتُ من ذرّیتی ببارِ غیر ذی ذرع تَقَبّل منّا»خدایا این را قبول کن تو خواستی که من زن وبچه ام را بگذارم در این بیابان بی آب وعلف در این بیابانی که هیچ کسی نیست پرنده ای نیست درنده هست.در این بیابانی که نه آدمی هست نه خورد و خوراکی هست بالاخره خدا خواسته است چشم.لذا گذاشت و قضیه ای که همه شما شنیده اید این بچه تشنه شد حضرت هتجر برای آب برای این بچه یک تلاطو درونی پیدا کرد هی مرتب در این جایی که سعی صفا ومره است هفت مرتبه این طرف وآن طرف رفت تا پروردگار عالم آب به اینها داد پاشنه پای حضرت اسماعیل سائیده شد روی زمین و زمزم پیدا شد این زمزم فعلی که الان هم آب دارد. بچه کم کم این جا بزرگ شد و به قول قرآن «بلغ السعی فلمّا لبغ السعی»یک جوانی شد به حضرت ابراهیم گفت خب برو یک سری به اینها بزن حضرت ابراهیم دو دفعه آمدند مکه یک عمره مفرده ای به جا آوردند اما قبل از عمره مفرده یا بعد از عمره مفرده خطاب شد که این جوان را باید در منی سر ببری. خب این پذیرفتن این حرفها، جوان را سر بریدن چرا براچی این حرفها نیست تسلیم در مقابل خدا بچه را باید سرببری این جوان شده حالا فقط شاید یه بچه دیگر به نام اسحاق بعد پیدا کرده باشد یا نکرده باشد نمی دانم ظاهراً هنوز حضرت اسحاق را هم پیدا نکرده همین حضرت اسماعیل فقططهست پیرمرد است پایش لب گور است و این باقیات و صالحاتش است یک جوان از نظر ادب از نظر اخلاق از نظر شکل وشباهت بسیار عالی و بالاخره از نسل این پیغمبر اکرم باید باشد معلومه خیلی این جاذبه دارد حضرت ابراهیم به حضرت اسماعیل گفت در سوره الصافات قضیه اش را نقل می کند «یا بنی انی اری فی المنام انی اصبحک ما ذا تری» به من گفته اند سرت را ببرم چه می گویی؟گفت یا ابت افعل ما تومر ستجدنی ان شاء الله من الصابرین.باباجون در مقابل امر خدا تسلیم ام صددرصد ان شاءالله هم تو کارت را می کنی ومن صبرش را می کنم حالا این جمله تسلیم هم اینجا استعمال شده فلما اسلمنا و تلحو للجبین فنادیناه ایا ابراهیم قد صدقت ارویا.یعنی وقتی تسلیم از این پدر وپسر دیده شد دیگه قرآن حضرت هاجر را نگفته روایت ما حضرت هاجر را هم می گوید شیطان رفت خیلی شیطنت بکند اما نشد حتی حضرت حوا را گول زد اما حضرت هاجر را نتوانست گول بزند تا پیشنهاد کرد سنگش زد تشر به او زد گفت پیغمبرخدا هر کاری که بکند صددرصد به جاست .قرآن اینجا را جع به حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل می فرماید فلما اسلما.تسلیم در برابر گفته حق آن وقت به او گفتیم بارک الله قد صدقت الرویا بارک الله.بالاخره مقام تسلیم یعنی این و قرآن می فرماید اگر این تسلیم نباشد سفاهت است.حالا معلومه قرآن از ما اینجور چیزها را نمی خواهد .ولی باید در راه باشیم و لکم فی رسول الله اسوه حسنه لمن کان یرجوا الله و الیوم الاخر.که این سرمشق گرفتن در قرآن سرمشق گرفتن از حضرت ابراهیم هم داریم که انسان سرمشق بگیرد از حضرت ابراهیم تسلیم باشد در مقابل اوامر ونواهی خدا.متاسفانه باید بگویم یا خوشبختانه اینکه این حالت تسلیم و رضا را عموم مردم بهتر دارند تا خواص مردم. چهار تا اصطلاح در مدرسه طلبگی یا در دانشگاه می رساندش به آنجا که اول چیزی که دست بر می دارد همان تسلیم ورضای عوامانه ارثی پدر ومادر و این ها خیلی بدبختی است. که انسان ملّا شود.ارث پدر و مادرش را که نسل به نسل تا اینجا آمده این را ضربه بزند. عموم مردم این حال تسلیم و رضایشان بیشتر است ولوعوامانه است ولی بیشتر است. خوب هم هست .بسیاری از این چیزهای عوامانه بسیار عالی است .بسیار همین جا یک جمله ای برایتان نقل بکنم راستی این جمله لذت بخش است. مرحوم حضرت امام (رضوان الله تعالی علیه)150سال در نجف بودند یک شب نشد زیارت امیر المومنین (سلام الله علیه)ایشان ترک شود.می آمدند مثل همین خانم های عوام مثل مردم عوام در می بوسیدند .دیوار می بوسیدند دست ها را به رواق مطهر  وخود را تبرک می کردند یک گوشه ای می نشستند زیارت جامعه می خواندند.همین جور که عوام مردم رفتار می کنند. همان ارادت عوامانه که چقدر شیرین است ائمه طاهرین هم چقدر دوست دارند . مرحوم آیه الله وآیه الله زاده.مرحوم حاج آقا مصطفی این مردی که انصافاً خیلی بالا بود .من ایشان را خیلی دوست داشتم .هم از نظر علمی بالا بود هم از نظر تقوا .اما مهمتر از این سلامت نفسی که مرحوم حاج آقا مصطفی داشت. این مرد فرموده بود که یک شب ،ایشان معمولاً ساعت 9می آمدند حرم.یک شب وضع خیلی بد بود سوز می آمد و باد شن می آورد و هوا عجیب طوفانی بود .طوفانی که اذیت می کرد .ما دیدیم که حضرت امام مهیاست برای رفتن حرم.مرحوم حاج دآقا مصطفی می گوید من رفتم خدمت ایشان به ایشان عرض کردم یک مساله پرسیدم .گفتم که آقا آیا امیرالمومنین دور ونزدیک دارد. فرمودند ما در محضر امیرالمومنین (سلام الله علیه) هستیم هر کجا که باشیم یعنی الان این جلسه ما در محضر فاطمه زهرا سلام الله علیهاست.الان این جلسه ما در محضر حضرت ولی عصر و همه ائمه من جمله امیر المومنین سلام الله علیه حتی نه فقط مجلس ما ،دل مادر محضر حضرت ولی عصر است الان.دور ونزدیک ندارد.قل اعملوا فیسری الله عملکم و رسوله و المومنون.که این آیه شریفه در قرآن تکرار شده مرحوم حاج آقا مصطفی این مساله تفسیری را ،مساله اعتقادی کلامی ،فلسفی را از باباش پرسید گفت امیر المومنین دور ونزدیک دارد؟فرمود نه.گفت اگر نه شما این زیارت جامعه را امشب در اتاق بخوانید دیگه نمی خواهد برویم حرم.گفت ایشان یک تبسمی کردند.گفتند مصطفی تقاضا دارم این ذهن عوامانه ما را از ما نگیر از اتاق آمدند بیرون چارده سال 15سال یک مرجع تقلیدی که در خاطره عجیبی بود . همه شب ها ،همه روزها کار فراوان داشت همه روزها همه شب ها اما زیارت امیر المومنین یک شب تعطیل نشد.آن شب هم که آقا مصطفی می خواست تعطیل کند با این جمله شیرین و این ذهن عوامانه ما جوان های عزیز ،پدران ما از پدرانشان ،از پدرانشان نسل به نسل این تسلیم و رضا را در مقابل اوامر وواهی الهی به ما داده اند گرچه کمرنگ است اما بالاخره داده اند و ما با دانش مان ،با تمدنمان،با گفتگو هایمان این را باید پررنگ بکنیم. نه اینکه العیاذ بالله حالا چهارتا اصطلاح پیدا کردیم بخواهیم زیر پل همه چیز و من جمله همین تسلیم و رضا در مقابل اوامر و نواهی خدا  متاسفانه الان یکی از مصیبتهای بزرگی که جلو آمده است .همین ضربه خوردن به تسلیم و رضا در مقابل اوامر ونواهی خدا می بینیم که رسانه های گروهی این روزنامه ها چه ها می کننداز اینکه این تسلیم و رضای در مقابل اوامر ونواهی الهی را از جوانهای ما بگیرند،نه شیطان معمولاًاین جوری است که کم شروع می کند به کم قانع نیست تا انسان را بد بخت نکند ،بی دین نکند رها نمی کندشیطانهای انسی هم اینجوری اند.نه فقط کار با جوانهای ما دارند کار با پیر زنها پیرمردها بیسوادها و بالاخره می خواهند این ضربه را بزنند-و خدا نکند موفق بشوند.موفق شدنشان یعنی اسلام در خطر واقع شدن اگر یادتان باشد روایتش را خواندم که پیغمبر اکرم می فرماید:اسلام چهار رکن دارد: یک رکنش توکل است.یک رکنش تفویض است.،امر بسوی خداست.یک رکنش رضا در مقابل مقدرات الهی و رکن دیگر که مهمتر از این سه رکن استتسلیم و رضا در مقابل اوامر خدا،در مقابل نواهی خدا-تسلیم در مقابل قرآن،اگر بخواهید بدانید که چقدر خطرناک است،آیاتش را خواندم-اگر بخواهید بدانید حکم این چیه از نظر اسلام که در مقابل اوامر ونواهی خدا تسلیم نیست این را هم گفتم قرآن می گوید سفاهت است.ومن یرغب من مله ابراهیم الاّ من سفه نفسه و اگر هم ثواب بخواهید –خیلی ثواب دارد.اگر راستی انسان بتواند در مقابل اوامر ونواهی الهی تسلیم باشد ثوابش از هر شهادتی بالاتر است.این شهدای عزیزی که در این 8 ساله شهید شدندبالاتر از شهادتشان آن مقام تسلیم ورضایی که این شهدا داشتند.همه شان-اینها معمولاً که شهید شدند.بالاتر از شهادت اول خدایک چیزی به اینها داد.یک پاداشی به اینها داد بعد اینها را برد و آن مقام تسلیم ورضا در جبهه-یکی از این جانبازها من رفته بودم خدمت او-برای من صحبت می کرد.من جمله صحبتها این بود.می گفت من رفتم ترکش آمد .او ترکش را خورد و مرد و ترکش که آمد در نخاع من،من هی این طرف و آن طرف نگاه می کردم-گفتم نگاه به چی ،گفت منتظر بودم حورالعین بیاید.برای اینکه در روایات داریم شهید وقتی که بخواهد شهید شود حور العینش می آید و او را برمی دارد می برد.گفت منتظر او بودم.اما متاسفانه نیامد .این مقام تسلیم ورضای این شهدا،این مقام تسلیم ورضای این جانبازها الان بسیاری از اینها بلکه صدونود وهشت ونه این ها وقتی که من با ایشان تماس می گیرم راستی حسرت می خورند.یک کسی اصلاً بدن ندارد،دست ندارد،پا ندارد فقط خوابیده است.اما وقتی که باهاش صحبت می کنی،می بینی یک دنیا نشاط ببینید چه تسلیمی ،چه رضایی!و بالاخره این تسلیم ورضا در مقابل اوامر و نواهی خیلی ثواب دارد. ثوابش به اندازه ای است که قرآن راجع به حضرت ابراهیم نبی بود،رسول شد،رسول بود ،اولوالغرم شد،اولوالغرم بود،امام شد .قرآن همین را می گوید می فرماید (و اذا تبلی ابراهیم ربه بکلمات فاتمهن )ما این قضایای تسلیم ورضا را برایش جلو آوردیم.این امتحان ها،در همه امتحانها نمره بیست آورد.وقتی چنین شد به او گفتیم انی جاعلک لناس اماماً.تو دیگه حالا امام .یعنی امامتی که شیعه می گوید پیغمبر اکرم قبل نبوتش بالاتر از نبوتش این امامت است.که این امامت را به 12نفر بعدی داده است.به 12امام ما داده است.داشته اند داده است.بالاخره قرآن می فرماید که مقام امامت را به این دادیم.مقام امامت از همه مقامها بالاتر است.اما بالاخره حضرت ابراهیم گرفت.قرآن می فرماید جوان می خواهی دست بزنی به عروه الوثقی الهی،یعنی به آن دست آویزانی که هیچ چیزی نمی تواند او را از بین ببرد.که در آیه الکرسی می فرماید که لن فصام لها قرآن می خواهی در دنیا یک اینجور مستمسکی داشته باشی،می خواهی به یک جایی که شیطان انسی،شیطان جنی نتواند تو را گول بزند اگر می خواهی تسلیم باش می فرماید :ومن سلم وجهه الی الله و هو محسن فقد الستمسک بالعروه الوثقی.اگر کسی یک مستمسکی می خواهد در این دنیاکه بالاخره برسد به مقام عندالهی هیچ کسی ،هیچ چیزی نتواند او رابرد.هیچ شیطان انسی ،هیچ شیطان جنی نتواند او را گول بزند .اگر این مقام را می خواهی باید مقام تسلیم داشته باشی ثوابش خیلی بالاست همین ثواب که حضرت ابراهیم وقتی که خانه خدا را می ساخت قبل از آنکه به مقام امامت برسد.یعنی حضرت اباهیم وقتی بچه را گذاشت در وسط بیابان و رفت بعد از 10-15سال که آمد تصمیم گرفت آن اتاقک را بسازد که همین ساختمانی که الان خدا قسمت کند ما برویم طواف کنیم .این از حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل است.این دونفر ساختند یکی بنا بود. یکی عمله.این بنا و عمله می ساختند .قرآن می گوید وقتی خسته می شدند از خدا یک چیز می خواستند و آن مقام تسلیم بود هم برای خودش هم برای ذریه اش.واذ یرفع ابراهیم القواعد من البیت و در آنجا می گفت ربنا واحصلنا مسلمین لک ومن ذریتنا مسلمه لک .خدایا من این را از تو می خواهم که مقام تسلیم و رضا به من بدهی به بچه هایم بدهی به نسل آینده ام بدهی که اینها مقام تسلیم و رضا در مقابل تو داشته باشند. دعا می دانید چقدر مستجاب شد عالی مستجاب شد .قضیه کربلا استجابت دعای حضرت ابراهیم است. در مقاتل می خوانیم که وقتی تیر سه شعبه آمد به گلوی علی اصغر حسین معلومه خیلی مشکل است .آقا امام حسین این جمله را گفتند ،گفتند خدایا چون برای توست راضیم آسان است.چون برای توست آسان است.مقام تسلیم ورضا رسید به آنجا که علی اکبرش را می دهد برای خاطر خدا.تسلیم در مقابل خواست خدا. علی اکبر رفت به میدان.........

والسلام

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 21:20  توسط محمد یوسفی  | 
محمد تقى مصباح يزدى

مساله عصمت انبيا از مسائل مهم كلامى است كه در اكــثــر كتب كــلام آمـده است متكلمان بر عصمت انبيا دلايل عقلى و نقلى متعددى ذكر كرده اند كه برخى از آنها ذكر مى شود :

دلايل عقلى بر عصمت انبياء :

نخستين دليل عقلى بر لزوم عصمت انبيا (ع) از ارتكاب گناهان اين است كه هدف اصلى از بعثت ايشان راهنمايى بشر به سـوى حــقــايــق و وظايفى است كه خداى متعال براى انسان ها تعيين فرموده است و ايشان در حقيقت، نمايندگان الهى در ميان بشر هستند كه بايد ديگران را به راه راست هدايت كنند. حال اگر چنين نمايندگان و سفيرانى پاىبند به دستورات الهى نباشند و خودشان برخلاف محتواى رسـالتشان عـمل كنند مردم ، رفتار ايشان را بيانى مناقض با گفتارشان تلقى مى كنند و ديگر به گفتارشان هم اعتماد لازم را پيدا نمى كنند و در نتيجه هـــدف از بعث ايشان بطور كامل تحقق نخواهد يافت. پس حكمت و لطف الهى اقتضا دارد كه پيامبران ، افــرادى پاك و معصوم از گناه باشند و حتى كار ناشايسته اى از روى سهو و نسيان هم از ايشان سر نزند تا مردم گمان نكنند كه ادعاى سهو و نسيان را بهانه اى براى ارتكاب گــــنـــــاه قــرار داده اند.
دومين دليل عقلى بر عصمت انبيا عليهم السلام اين است كه ايشان علاوه بر اينكه موظفند محتواى وحى و رسالت خود را به مردم ابلاغ كنند و راه راست را به ايشان نشان دهند همچنين وظيفه دارند كه به تزكيه و تربيت مردم بپردازند و افراد مستعد را تا آخــريــن مرحله كمال انسانى برسانند. به ديگر سخن ، ايشان علاوه بر وظيفه تعليم و راهنمايى, وظيفه تربيت و راهبرى را نيز بر عهده دارنــد كـــه هــم تربيتى همگانى كـه شامل مستعدترين و برجسته ترين افراد جامعه نيز مى شود و چنين مقامى در خور كسانى است كه خودشان به عالي تــريــن مــدارج كــمال انسانى رسيده باشند و داراى كاملترين ملكات نفسانى (ملكه عصمت) باشند.
افزون بر اين، اساساً نقش رفتار مربى در تربيت ديگران بسى مهمتر از نقش گفتار اوست و كسى كه از نظر رفتار, نقصها و كمبودهايى داشته باشد گفتارش هم تاثير مطلوب را نمى بخشد. پس هنگامى هدف الهى از بعثت پيامبران بعنوان مربيان جامعه, بطور كامل تحقق مى يابد كه ايشان از هرگونه لغزشى در گفتار و كردارشان مصون باشند.

دلايل نقلى بر عصمت انبياء :

1ـ قرآن كريم, گروهى از انسان ها را مخلص (1) (= خالص شده براى خدا) ناميده است كه حتى ابـلـيـس هــم طمعى در گــمــراه كردن ايشان نداشته و ندارد و در آنجا كه سوگند ياد كرده كه همه فرزندان آدم (ع) را گمراه كند مخلصين را استثنا كرده است ، چنانكه در آيـــــه (82 و 83) از سوره ص از قول وى مى فرمايد :
«قال فبعزتك لاغوينهم اجمعين الاعبادك منهم المخلصين» ، و بى شك، طمع نداشتن ابليس در گمراهى ايشان به خاطر مصونيتى است كه از گمراهى و آلودگى دارند و گرنه دشمنى وى شامل ايشان هم مى شود و در صورتى كه امكان مى داشت هرگز دست از گمراه كردن ايشان بـر نمى داشـت. بنابرايـن عنوان "مخلص" مساوى با "معصوم" خواهد بود. و هر چند دليلى بر اختصاص اين صفت به انبيا (ع) نداريم ولـــى بـــدون ترديد شامل ايشان مى شود ، چنانكه قرآن كريم تعدادى از انبيا را از مخلصين شمرده و از جمله در آيه (45 و 46) از سوره ص مى فرمايد :
«و اذكر عبدنا ابراهيم و اسحق و يعقوب اولى الايدى و الابصار ؛ انا اخلصناهم بخالصه ذكرى الدار»
و در آيه (51) از سوره مريم مى فرمايد :
«و اذكر فى الكتاب موسى انه كان مخلصاً و كان رسولا ً نبياً» ؛ و نيز علت مصونيت حضرت يوسف (ع) را كه در سخت ترين شرايط لغزش قــــرار گرفته بود مخلص بودن وى دانسته و در آيه (24) از سوره يوسف مى فرمايد : «كذلك لنصرف عنه السو و الفحشا انه من عباد نا المخلصين»

2ـ قرآن كريم , اطاعت پيامبران را بطور مطلق لازم دانسته و از جمله در آيه (63) از سوره نسا مى فرمايد :
«و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله» و اطاعت مطلق از ايشان در صورتى صحيح است كه در راستاى اطاعت خـــدا باشد و پيروى از آنان منافاتى با اطاعت از خدا متعال نداشته باشد و گرنه امر به اطاعت مطلق از خداى متعال و اطاعت مطلق از كسانى كه در معرض خطا و انحراف باشند موجب تناقض خواهد بود.

3ـ قرآن كريم , مناصب الهى را اختصاص به كسانى داده است كه آلوده به "ظلم" نباشند و در پاسخ حضرت ابراهيم (ع) كـــه مـنـصب امــامت را براى فرزندانش درخواست كرده بود مى فرمايد : «لا ينال عهدى الظالمين» (2) و مى دانيم كه هر گناهى دست كم, ظلم به نفس مى باشد و هر گنهكارى در عرف قرآن كريم "ظالم" ناميده مى شود پس پيامبران يعنى صاحبان منصب الـهـى نـبـوت و رسـالـت هــم منزه از هرگونه ظلم و گناهى خواهند بود.
از آيات ديگر و نيز از روايات فراوانى مى توان عصمت انبيا (ع) را استفاده كرد.

پاورقی :

1ـ بايد توجه داشت كه مخلص (به فتح لام) غير از مخلص (به كسر لام) است و اولى دلالت دارد بر اينكه خــدا شـخـص را خــالــص كرده است و معناى دومى اين است كه شخص اعمالش را با اخلاص انجام مى دهد.
2ـ سوره بقره, آيه 124

آموزش عقايد , ج 2, ص 42 ـ 36

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:41  توسط محمد یوسفی  | 

8 اصل در مسئله عصمت پيامبران

اصل اول

عصمت ‏به معنى مصونيت ‏بوده و در باب نبوت داراى مراتب زير است:

الف - عصمت در مقام دريافت، حفظ و ابلاغ وحى;

ب - عصمت از معصيت و گناه;

ج - عصمت از خطا و اشتباه در امور فردى و اجتماعى.

عصمت پيامبران در مرحله نخست، مورد اتفاق همگان است، زيرا احتمال هر نوع لغزش و خطا در اين مرحله، اطمينان و وثوق مردم را خدشه ‏دار مى ‏سازد و ديگر پيامهاى پيامبر مورد اعتماد و اطمينان نخواهد بود، در نتيجه هدف نبوت نقض مى‏ شود.

گذشته از اين، قرآن كريم يادآور مى‏شود كه خداوند پيامبر را تحت مراقبت كامل قرار داده است تا وحى الهى به صورت صحيح به بشر ابلاغ شود، چنانكه مى‏ فرمايد:‹‹عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا× الا من ارتضى من رسول فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا× ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم واحاط بما لديهم و احصى كل شي‏ء عددا›› (جن/26-28): او آگاه از غيب است، و حقايق غيبى را بر كسى آشكار نمى‏ سازد، مگر آن كس كه مانند پيامبر مورد رضايت او است، پس براى مراقبت از وى، پيش رو و پشت‏ سر او، نگهبانى مى‏ گمارد تا بداند ( محقق شود) كه آنان پيامهاى پروردگارشان را رسانده‏ اند، و خدا به آنچه نزد آنها است احاطه دارد، و همه چيز را شمارش كرده است.

در آيه ياد شده، دو نوع نگهبان براى صيانت از وحى وارد شده است:

الف - فرشتگانى كه پيامبر را از هر سو احاطه مى‏كنند;

ب - خداوند بزرگ كه بر پيامبر و فرشتگان احاطه دارد.

علت اين مراقبت كامل نيز تحقق يافتن غرض نبوت يعنى رسيدن وحى خداوند به بشر است.

اصل دوم

پيامبران الهى، در عمل به احكام شريعت، از هرگونه گناه و لغزش مصونيت دارند، و اصولا هدف از بعثت پيامبران در صورتى تحقق مى‏پذيرد كه آنان از چنين مصونيتى برخوردار باشند. زيرا اگر آنان به احكام الهى كه خود ابلاغ مى‏كنند دقيقا پايبند نباشند، اعتماد به صدق گفتار آنها از ميان مى‏ رود و در نتيجه هدف نبوت تحقق نمى‏ يابد.

محقق طوسى در عبارت كوتاه خود به اين برهان چنين اشاره كرده است:«و يجب في النبي العصمة ليحصل الوثوق فيحصل الغرض‏» (1) : عصمت‏ براى پيامبران لازم است تا وثوق به گفتار آنها حاصل شود، وغرض از نبوت تحقق يابد.

عصمت پيامبران از گناه، در آيات گوناگون مورد تاكيد قرآن كريم قرار گرفته است، كه به برخى از آنها اشاره مى‏كنيم:

الف - قرآن پيامبران را هدايت‏ شدگان و برگزيدگان از جانب خداوند مى‏ داند: ‹‹واجتبيناهم وهديناهم الى صراط مستقيم›› (انعام/87).

ب - يادآور مى‏شود آن كس را كه خدا هدايت مى‏كند، هيچ كس قادر به گمراه ساختن وى نيست: ‹‹ومن يهد الله فما له من مضل›› (زمر/37).

ج - معصيت را ضلالت مى‏داند: ‹‹و لقداضل منكم جبلا كثيرا›› (يس/62).

از مجموع اين آيات استفاده مى‏ شود كه پيامبران از هر نوع ضلالت و معصيت پيراسته‏ اند.

افزون بر اين، آن برهان عقلى كه قبلا بر ضرورت عصمت پيامبران اقامه كرديم، بر لزوم عصمت آنان قبل از بعثت نيز دلالت مى‏كند. زيرا اگر انسانى پاسى از عمر خود را در گناه و گمراهى صرف كند و سپس پرچم هدايت را به دست‏ بگيرد، چندان مورد اعتماد مردم قرار نمى‏گيرد، ولى كسى كه از آغاز عمر از هرگونه آلودگى پيراسته بوده به خوبى قادر به جلب اعتماد مردم خواهد بود. علاوه غرض ‏ورزان و منكران رسالت مى‏توانند به سادگى روى گذشته‏هاى تاريك وى انگشت نهاده و به ترور شخصيت و مخدوش ساختن پيام وى بپردازند. در چنين محيطى، تنها انسانى كه در اثر يك عمر پاكى و درستى «محمد امين‏» لقب گرفته، مى‏تواند با شخصيت تابناك خويش، آفتاب‏وار حجاب تبليغات سوء دشمن را كنار زند و با پايدارى واستقامت‏شگرف خويش، تدريجا محيط تاريك جاهليت را روشن سازد.

گذشته از اين، بديهى است انسانى كه از آغاز زندگى داراى مقام عصمت از گناه بوده است، از انسانى كه فقط پس از بعثت داراى چنين مقامى شده است، برتر است و نقش هدايتى او نيز بيشتر خواهد بود، و مقتضاى حكمت الهى اين است كه فعل احسن و اكمل را برگزيند.

اصل سوم

پيامبران، علاوه بر عصمت از گناه، در موارد زير نيز مصون از خطا بوده‏اند:

الف - داورى در منازعات: پيامبران از جانب خدا ماموريت داشته‏ اند كه بر طبق موازين قضا داورى كنند، يعنى از مدعى شاهد بطلبند، و اگر مدعى شاهدى نداشت، از منكر سوگند بخواهند، وهيچگاه با اين ميزان الهى مخالفت نكرده‏اند. ولى ممكن است‏ شاهد عمدا يا سهوا بر خلاف واقع گواهى داده، ويا منكر به دروغ يا از روى اشتباه سوگند ياد كند و در نتيجه حكم پيامبر مطابق واقع نباشد، اين نوع مخالفت ضررى به عصمت پيامبران نمى‏زند، زيرا او مامور است‏بر طبق ميزان الهى قضاوت كند، و آنجا كه داورى او بر خلاف واقع باشد، او از خطاى حكم خود آگاه است، گرچه به خاطر مصالح اجتماعى مامور به عمل بر وفق آن نمى‏باشد.

ب - تشخيص موضوعات احكام دينى مثلا فلان مايع شراب است‏ يا نه.

ج - مسائل اجتماعى و تشخيص مصالح ومفاسد امور.

د - مسائل عادى زندگى.

دليل عصمت در موارد سه مورد اخير، اين است كه در ذهن غالب افراد، خطا در اين‏گونه مسائل با خطا در احكام دينى ملازمه دارد. در نتيجه، ارتكاب خطا در اين مسائل، اطمينان مردم را نسبت‏ به شخص پيامبر خدشه‏ دار ساخته و نهايتا مايه خدشه‏ دار شدن غرض بعثت مى‏گردد. هرچند لزوم عصمت در دو صورت نخست، روشن‏تر از عصمت در صورت اخير است.

اصل چهارم

يكى از مراتب عصمت آن است كه در وجود پيامبران امورى نباشد كه مايه دورى گزيدن مردم از آنان است. همگى مى‏دانيم برخى از بيماريهاى جسمى، يا برخى از خصلتهاى روحى كه حاكى از دنائت و پستى انسان است، مايه تنفر و انزجار مردم مى‏كردد. طبعا پيامبران بايستى از اين‏گونه معايب جسمى و روانى منزه باشند، زيرا انزجار مردم از پيامبر و دورى گزيدن از او، با هدف بعثت - كه ابلاغ رسالات الهى توسط پيامبر به آنان است - منافات دارد.

نيز يادآور مى‏ شويم كه حكم عقل در اينجا به معنى كشف يك واقعيت است، و اينكه، با توجه به حكمت‏ خدا بايد كسانى به پيامبرى برگزيده شوند كه پيراسته از چنين عيوبى باشند. (2)

اصل پنجم

حكم قاطع عقل و داورى صريح قرآن را درباره لزوم عصمت پيامبران دانستيم، ولى در اين زمينه برخى از آيات - در بدونظر - حاكى از صدور گناه از آنان مى‏باشد (مانند آيات وارده در باره حضرت آدم و غير آن). در اين موارد چه بايد گفت؟

در پاسخ بايد خاطر نشان ساخت: مسلما، به حكم اينكه هيچگونه تناقضى در قرآن راه ندارد، بايد با توجه به قرائن موجود در خود آيات، به مراد واقعى آنها پى برد، و در اين موارد ظهور بدوى هرگز نمى‏تواند ملاك قضاوت و داورى عجولانه قرار گيرد. خوشبختانه مفسران و متكلمان بزرگ شيعه، به تفسير اين آيات پرداخته، و حتى برخى از آنان در اين باره كتابهاى مستقلى تاليف كرده‏اند. از آنجا كه بحث درباره تك‏تك اين آيات از گنجايش اين رساله بيرون است، علاقمندان مى‏توانند به كتب مزبور مراجعه كنند. (3)

اصل ششم

عامل و منشا عصمت را مى‏توان در دو چيز خلاصه كرد:

الف - پيامبران (و اولياى خاص الهى) از حيث معرفت و شناخت‏خداوند در پايه بسيار رفيعى قرار دارند كه هيچگاه رضا و خشنودى حضرت حق را با چيزى عوض نمى‏كنند. به عبارت ديگر، درك آنان از عظمت الهى و جمال وجلال شگرف وى، مانع از آن مى‏شود كه به چيزى غير از خدا توجه نمايند، و انديشه‏اى جز رضاى خدا را در سر بپرورند. اين مرتبه از معرفت همان است كه امير مؤمنان عليه السلام مى‏فرمايد: ما رايت‏شيئا الاو رايت الله قبله وبعده و معه: هيچ چيز را نديدم مگر آنكه پيش و پس و همراه با ديدن آن، خدا را ديدم. و امام صادق عليه السلام نيز مى‏فرمايد: «و لكني اعبده حبا له وتلك عبادة الكرام‏» (4) : من خدا را از روى دوستى با او پرستش مى‏كنم، و چنين است عبادت بزرگواران.

ب - آگاهى كامل پيامبران از نتايج درخشان طاعت وپى‏آمدهاى سوء معصيت، سبب مصونيت آنان از نافرمانى خدا مى‏باشد. البته عصمت گسترده و همه‏جانبه، مخصوص گروه خاصى از اولياى الهى است، ولى در عين حال برخى از مؤمنان پرهيزگار نيز، در بخش عظيمى از افعال خويش، از ارتكاب گناه مصون مى‏باشند، مثلا يك فرد متقى هرگز به هيچ قيمتى دست‏به خودكشى نمى‏زند، يا افراد بى‏گناه را نمى‏كشد. (5) بالاتر از اين، حتى افراد عادى هم نسبت‏به برخى از امور مصونيت دارند. فى‏المثل هيچ فردى به هيچ قيمت‏حاضر نمى‏شود به سيم لختى كه برق در آن جريان دارد، دست‏بزند. پيداست كه مصونيت در اين‏گونه موارد، ناشى از علم قطعى شخص به آثار سوء عمل خويش است; حال اگر چنين علمى در مورد تبعات بسيار خطرناك گناهان نيز حاصل گردد، قويا مايه مصونيت فرد از گناه خواهد بود.

اصل هفتم

با توجه به منشا عصمت، يادآور مى‏شويم كه عصمت‏با آزادى و اختيار معصوم منافات ندارد، بلكه فرد معصوم با وجود داشتن معرفت كامل نسبت‏به خدا و آثار اطاعت و معصيت، مى‏تواند گناهى را انجام دهد، هرچند از اين قدرت هرگز استفاده نمى‏كند. درست مانند پدر مهربان نسبت‏به فرزند خود كه بر كشتن فرزندش قدرت دارد، ولى هرگز اين كار را انجام نمى‏دهد. روشنتر از اين، عدم صدور قبيح از خداوند است. خداى قادر مطلق مى‏تواند افراد مطيع را وارد دوزخ ساخته و بالعكس اشخاص عاصى را وارد بهشت نمايد،ولى عدل وحكمت وى مانع از آن است كه چنين فعلى را انجام دهد. از اين بيان روشن مى‏شود كه ترك گناه و انجام عبادت و طاعت، براى معصومين افتخار بزرگى است، زيرا آنان در عين توانايى بر گناه، هيچ گاه مرتكب آن نمى‏شوند.

اصل هشتم

ما، در عين اعتقاد به عصمت تمام پيامبران، عصمت را ملازم با نبوت نمى‏دانيم. چه، ممكن است فردى معصوم باشد اما پيامبر نباشد. قرآن كريم درباره حضرت مريم مى‏فرمايد:‹‹يا مريم ان الله اصطفاك وطهرك واصطفاك على نساءالعالمين›› (آل عمران/42): اى مريم خداوند تورا از ميان زنان برگزيد، و از گناه پاك گردانيد، و بر زنان جهان برترى داد. از اينكه قرآن در مورد مريم لفظ «اصطفاء» را به كار برده، روشن مى‏شود كه وى معصوم بوده است، زيرا در باره پيامبران نيز واژه «اصطفاء» به كار رفته است:‹‹ان الله اصطفى آدم و نوحا وآل ابراهيم وآل عمران على العالمين›› (آل عمران/32).

گذشته از اين، در آيه مزبور از تطهير مريم سخن به ميان آمد، و مقصود پاكى وى از هر نوع پليدى است، نه تبرئه‏اش از اتهام گناه در مورد فرزندش كه يهود او را متهم ساخته بودند. زيرا تبرئه مريم ازاين گناه، در همان روزهاى نخست تولد عيسى عليه السلام با تكلم وى (6) به اثبات رسيد و ديگر نيازى به اين بيان مجدد نيست.

گذشته از اين، آيه تطهير مريم به حكم سياق آيات مربوط به دورانى است كه او ملازم محراب بوده وهنوز به عيسى باردار نشده بود، بنابر اين اتهامى به ميان نيامده بود تا تطهير مربوط به آن اتهام باشد.

پى‏نوشت‏ها:

1. كشف المراد، ص‏349، بحث نبوت.

2.داورى خرد در اين مورد يك داورى قطعى است. بنابر اين، برخى از رواياتى كه درباره «ايوب‏» پيامبر عليه السلام وارد شده و حاكى از ابتلاى او به بيماريهاى تنفرآور مى‏باشد، گذشته از اينكه با حكم قطعى عقل مخالفت دارد، با رواياتى نيز كه از ائمه اهل بيت عليهم السلام رسيده است مخالف است. امام صادق عليه السلام از پدران بزرگوار خود نقل مى‏كند: حضرت ايوب، در طول بيمارى خود، بوى بد يا صورت نازيبا پيدا نكرد و هرگز از بدن او چرك و خون و چيزى كه مردم از آن تنفر دارند بيرون نيامد. سنت‏خدا درباره انبيا و اولياى گرامى خود، چنين است. دورى مردم از ايوب، به علت فقر مالى وضعف ظاهرى او بود، ولى آنان از مقام و منزلت او در نزد خدا آگاه نبودند (خصال، ج‏1، ابواب هفتگانه، حديث‏107- ص‏400) طبعا رواياتى كه بر خلاف اين مطلب دلالت دارند، پايه اساسى نداشته و قابل قبول نيستند.

3. تنزيه الانبياء، سيد مرتضى; عصمة الانبياء، فخر الدين رازي; مفاهيم القرآن، جعفر سبحانى، ج‏5، بخش عصمت پيامبران.

4. بحار الانوار، 70/22.

5. امير مؤمنان درباره اين گروه مى‏فرمايد:« هم والجنة كمن قد رآها و هم فيها منعمون، وهم و النار كمن قد رآها و هم فيها معذبون‏»: آنان نسبت‏به بهشت‏بسان كسى مى‏باشند كه آن را ديده و از نعمت‏هاى آن برخوردار مى‏باشند، و نسبت‏به دوزخ همانند كسى مى‏باشند كه آن را ديده و گرفتار عذاب آن شده‏اند. (نهج البلاغه، خطبه همام شماره‏193).

6. فاشارت الي...(طه/29).

منشور عقايد اماميه صفحه 110

استاد جعفر سبحانى

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 20:30  توسط محمد یوسفی  | 
پاسخ به شبهات اهل سنت از کتب معتبر خود اهل سنت

احادیث گوناگون و اثبات ولایت و خلافت مولانا امیرالمومنین علی(ع)

قسمت اول


در این قسمت به ان دسته از احادیثی اشاره می کنیم که صراحتا خلافت و ولایت و افضلیت مولانا امیرالمومینن علی عیله السلام مورد اثبات قرار می دهد و تمام این احادیث را از کتب دانشمندان و علمای عامه(=اهل سنت) بیان می کنیم...

1-      امام احمد بن حنبل در « مسند» و علی همدانی شافعی در اخر مودت چهارم از « موده القربی» نقل می کند که رسول اکرم (ص) به علی(ع) فرمود : یا علی ! انت تبرء ذمتی و انت خلیفی علی امتی= ای علی ! تو بری می نمایی ذمه ی مرا و تو خلیفه ی منی بر امت من.

2-      امام احمد در « مسند» به طرق متعدده و الفاظ متفاوته و ابن مغازلی فقیه شافعی در « مناقب» و امام ثعلبی در « تفسیر» خود نقل می نماید که رسول اکرم(ص) فرمود به علی(ع) : انت اخی و وصیتی و قاضی دینی= تو برادر و وصی و ادا کنند ی دین منی.

3-      ابوالقاسم حسین بن محمد راغب اصفهانی در ص 213 جلد دوم « محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء » چاپ 1326 هجری قمری از انس بن مالک نقل نموده که رسول اکرم(ص) فرمود به علی (ع) : ان خلیلی و وزیری و خلیفتی و خیر من اترک بعدی یقضی دینی و ینجز موعدی علی بن ابیطالب = به درستی که دوست و وزیر و خلیفه ی من و بهتر کسی که بعد از خود به جا می گذارم که دین مرا اداء و وعده ی مرا وفاء می نماید، علی بن ابیطالب می باشد.

4-      میر علی همدانی شافعی در اوایل مودت ششم از « موده القربی» از خلیفه ی ثانی عمر نقل می نماید که چون پیغمبر عقد اخوت بین اصحاب بست، به علی فرمود: هذا علی اخی فی الدنیا و الاخره و خلیفتی فی اهلی و وصیی فی امتی و وارث علمی و قای دینی ماله منی مالی منه نفعه نفعی و ضره ضری من احبه فقد احبنی و من ابغضه فقد ابغضنی = این علی برادر من است در دنیا و اخرت و خلیفه ی من است در اهل من و وصی من است در امت من و وارث علم و ادا کنند ی دین من، مال او از من و مال من از اوست،نفع او نفع من و ضرر او ضرر من است، کسی که او را دوست بدارد مرا دوست داشته و کسی که او را دشمن بدارد مرا دشمن داشته است.

5-      در همین مودت ششم از انس بن مالک حدیثی نقل می کند که قبلا عرض کردم، در اخر این حدیث ذکر می نماید که رسول اکرم صریحا فرمود: هو خلیفتی و وزیری  

۶-      محمد بن یوسف گنجی شافعی در « کفایه الطالب فی مناقب علی بن ابیطالب» از ابی ذر غفاری روایت کرده که پیغمبر (ص) فرمود : ترد علی الحوض رایه علی امیرالمومنین و امام الغر المحجلین و الخلیفه من بعدی = وارد می شود بر من در کنار حوض (=کوثر) پرچم علی امیرالمومنین و پیشوای روی و دست و پا سفیدان و خلیفه من بعد از من

7-      بیهقی و خطیب خوارزمی و ابن مغازلی شافعی در « مناقب» خودشان نقل نموده اند که پیغمبر (ص)به علی(ع)  فرمود: انه لا ینبغی ان اذهب الا و انت خلیفتی و انت اولی بالمومنین من بعدی = سزاوار نیست که من از میان مردم بروم ،مگر انکه تو خلیفه و اونی به مومنین باشی بعد از من

8-      امام ابو عبدالرحمن نسائی که یکی از ائمه ی صحاح سته است، ضمن حدیث 23 « خصائص العلوی» که مفصلا از ابن عباس مناقب علی (ع) را نقل نموده، بعد از ذکر منازل هارونی ، رسول اکرم به علی فرمود :انت خلیفتی فی کل مومن من بعدی =  تو خلیف ی منی در هر مومن بعد از من

9-      حدیث خلقت (مهم)

امام احمد بن حنبل در « مسند » و میر علی همدانی شافعی در « موده القربی» و ابن مغازلی فقیه شافعی در « مناقب» و مولانا دیلمی در « فردوس»  با سلسله روایات و اسناد صحیحه نقل می نمایند که پیغمبر فرمود: خلقت انا و علی من نور واحد قبل ان یخلق الله تعالی ادم باربعه عشر الف عام فلما خلق الله تعالی ادم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی شی ء واحد حتی افترقا فی صلب عبدالمطلب فقی النبوه و فی علی اخلافه = من و علی از یک نور افریده شدیم، قبل از ایجاد ادم به چهارده هزارسال ،پس از خلقت ادم ان نور را در صلب ادم قرار داد، پس بلا زوال با هم یکی بودیم تا در صلب عبدالمطلب از هم جدا شدیم، پس در من نبوت و در علی خلافت مقرر گردید.

10-  محمد بن جریر طبری در « کتاب الولایه »نقل می کند که رسول اکرم در اوایل خطبه غدیر خم فرمود: و قد امرنی جبرئیل عن ربی، ان اقوم فی هذا المشهد و اعلم کل ابیض و اسود ان علی بن ابیطالب اخی و وصیی و خلیفتی و الامام بعدی

انگاه فرمود: معاشر الناس ذلک فان اله قد نصبه لکم ولیا و اماما و فرض طاعته علی کل احد ماض حکمه جائز قوله ملعون من خائفه مرحوم من صدقه.

یعنی: جبرئیل از جانب پروردگار مرا امر نموده که در این مکان قیام نمایم و اگاه کنم تمام سفید و سیاهان را که علی بن ابیطالب برادر من و وصی من و خلیفه ی من و امام بعد از من است. ای جماعت مردم ! خداوند نصب نموده علی را بر شما ( اولی به تصرف) امام و واجب نموده طاعت او را بر هر فردی،ممضی است حکم او و جایز است(از جانب خدای تعالی) قول او و ملعون است کسی که مخالفت نماید او را و مرحوم است کسی که او را تصدیق نماید.

11-  شیخ سلیمان بلخی حنفی در « ینابیع الموده» از ابن عباس روایت می کند که رسول اکرم فرمود:

یا علی! انت صاحب حوضی و صاحب لوائی و حبیب قلبی و وصیی و وارث علمی و خلیفتی و انت مستودع مواریث انبیاء من قبلی و انت امین الله فی ارضه و حجه الله علی بریته رکن الایمان و عمود الاسلام و انت مصباح الدجی و منار الهدی و العلم المرفوع لاهل دنیا. یا علی من اتبعک نجی و من تخلف عنک هلک و انت الطریق الواضح و الصراط المستقیم و انت قاعد الغر المحجلین و یعسوب المومنین و انت مولی من انا مولاه و انا مولی کل مومن و مومنه لا یحبک الا طاهر الولاده و لا یبغضک الا خبیث الولاده و ما عرجنی ربی الی السماء و کلمنی ربی الا قال یا محمد افرء علیا منی السلام و عرفه انه امام اولیائی و نور اهل طاعتی و هنیئا لک هذه الکرامه یا علی

   معنی:: ای علی ! تو صاحب حوض منی و صاحب لواء و پرچم منی و حبیب دل و وصی و وارث علم من و خلیفه منی و مستودع مواریث انبیاء و امین خدا و حجت پروردگاری بر تمام خلق. توئی رکن ایمان و نگهبان اسلام و چراغ ظلمت و نور هدایت و علم بلند شده از برای اهل دنیا. هر کس پیروی کند تو را نجات یابد و هر کس تخلف نماید هلاک شود، توئی راه واضح و صراط مستقیم و منم اقای هر مومن و مومنه. دوست نمی دارد تو را مگر حلال زاده و دشمن نمیدارد تو را مگر حرامزاده. خداوند مرا به اسمان نبرد و با من تکلم نکرد مگر انکه فرمود ای محمد ، علی را از من سلام برسان و به او اعلام کن که او امام دوستان من و نور مطیعان من است، انگاه حضرت فرمودند به علی، گوارا باد بر تو این کرامت ای علی.

12-ابوالموید موفق الدین اخطب الخطباء خوارزم در ص 240 کتاب « فضائل امیرالمومنین» چاپ 1313 هجری قمری، ضمن فصل نوزدهم به اسناد خود از رسوال الله نقل نموده که فرمود:

در معراج وقتی رسیدم به سدره المنتهی، خطاب رسید ای محمد! خلق را ازمودی،کدام کس را فرمان بردار تر دیدی نسبت به خود؟ عرض کردم علی را ! قال: صدقت یا محمد! راست گفتی. انگاه فرمود

فهل اتخذت لنفسک خلیفه یودی عنک و یعلم عبادی ما لا یعلمون؟ قال: قلت یا رب ! اخترلی فان خیرتک خیرتی.قال: اخترت لک علیا فاتخذه لنفسک خلیفه و وصیا و نحلته علمی و حلمی و هو امیرالمومنین حقا لم ینالها احد قبله و لیست لا حد بعده.

معنی:: ایا انتخاب خلیفه برای خود نموده ای ، تا مقاصد تو را به مردم برساند و تعلیم بدهد بندگان مرا از کتاب من انچه نمی دانند؟ عرض کردم : پروردگارا ! هر کس را تو اختیار نمائی، من انرا اختیار می نمایم . خطاب امد:  من اختیار نمودم برای تو علی را خلیفه و وصی و او را مفتخر به علم و حلم خود نمودم و اوست امیرمومنان به حق که نه در گذشته و نه در اینده، احدی به مقام او نخواهد امد.

در پایان سه مطلب را خدمت دوستان عزیز و ارجمند می رسانم:

1- علامه شهیر معتزلی  صلاح الدین  صفدی در کتاب خود تحت عنوان (( وافی الوفیات))   گفته: نص النبی- صلی الله علیه و سلم- علی ان الامام علی و عینه و عرفت الصحابه ذلک و لکن کتمه عمر لاجل ابی بکررضی الله عنها.

یعنی: نص نموده رسول اکرم (ص) بر امامت علی(ع) و تعیین نموده ان حضرت را به امامت و می شناختند صحابه این معنی را و لکن عمر بن الخطاب کتمان نمود انرا برای ابوبکر.

2- محمد بن جریر طبری در (( تاریخ طبری))  در جلد5 ص34 می گوید:

عمر بن خطاب گفت :بیعت ابوبکر کاری ناگهانی و بی اندیشه بود، جز انکه خداوند شرش را نگه داشت.

۳-ابن ابی الحدید معتزلی در ص 26 جلد اول (( شرح نهج البلاغه)) می نویسد:

فلا ریب عندنا ان علیا(رضی الله عنه) کان وصی رسول الله (ص) و ان خائف فی ذلک من هو منسوب عندنا الی العناد:

شک و شبهه ای نیست در نزد ما(=اهل سنت) که علی (رضی الله عنه) وصی رسول خدا (ص) است و کسی مخالف این معنی است که در نزد ما اهل عناد و دشمنی باشد...

                                                         والسلام علی من اتبع الهدی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 18:6  توسط محمد یوسفی  | 
رزق معنوی ...

امام صادق (علیه السلام) می فرمایند:
إنَّ الغِنى وَالعِزَّ يَجولانِ فَإذا ظَفِرا بِمَوضِعِ التَّوَكُّلِ أَوطنا؛
بى‏نيازى و عزّت به هر طرف مى‏گردند و چون به جايگاه توكل دست يافتند در آنجا قرار مى‏گيرند.
اصول كافى ج 2 ، ص65

امام باقر عليه السلام می فرمایند :
ذِكْرُ اللَّهِ لِاَهْلِ الصَّلاةِ اَكْبَرُ مِنْ ذِكْرِهِمْ ايّاهُ؛ اَلا تَرى‏ اَنَّهُ يَقولُ: اُذْكُرونى اَذْكُرْكُمْ؟؛
ياد خدا از نمازگزاران، بالاتر از ياد آنان از خداوند است، مگر نمى‏بينى كه خداوند مى‏فرمايد: مرا ياد كنيد تا شما را ياد كنم؟
بحارالأنوار، ج 82 ، ص 199
امام باقر (عليه السلام) فرمودند:
كان على بن الحسين (عليه السلام) يصلى فى اليوم و الليلة الف ركعة و كانت الريح تميله بمنزلة السنبلة، و كانت له خمسماءة نخلة، فكان يصلى عند كل نخلة ركعتين، و كان اذا قام فى صلاته غشى لونه لون آخر، و كان قيامه فى صلاته قيام العبد الذليل بين يدى الملك الجليل، كان اءعضائه ترتعد من خشية الله و كان يصلى صلاة مودع يرى اءنه لا يصلى بعدها اءبدا.
امام چهارم (عليه السلام) شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند و باد همانند سنبلى او را حركت مى داد و او داراى پانصد نخل بود، كه كنار هر كدام دو ركعت نماز مى خواند، و هنگامى كه به نمازش مى ايستاد رنگ برنگ مى شد و ايستادنش در نماز همانند ايستادن بنده در مقابل پادشاه بزرگ بود، بدن او از خوف خدا مى لرزيد، و همانند كسى كه با نماز وداع مى كند و فكر مى كند آخرين نماز اوست و ديگر هيچ وقت نماز نخواهد خواند نماز مى گزارد.
بحار الانوار، ج 46، ص 79.
قال رَسُولُ اللّهِ - صلي الله عليه وآله - :
اَلْعالِمُ بَيْنَ الْجُهّالِ كَالْحَي بَيْنَ الاْمْواتِ، وَ إنَّ طالِبَ الْعِلْمِ يَسْتَغْفِرُلَهُ كُلُّ شَيء حَتّي حيتانِ الْبَحْرِ، وَ هَوامُّهُ، وَ سُباعُ الْبَرِّ وَ أنْعامُهُ، فَاطْلُبُوا الْعِلْمَ، فَإنّهُ السَّبَبُ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ، وَ إنَّ طَلَبَ الْعِلْمِ فَريضَةٌ عَلي كُلِ مُسْلِم؛
رسول خدا - صلي الله عليه و آله - فرمودند:
دانشمندي كه بين گروهي نادان قرار گيرد همانند انسان زنده اي است بين مردگان، و كسي كه در حال تحصيل علم باشد تمام موجودات برايش طلب مغفرت و آمرزش مي كنند، پس علم را فرا گيريد چون علم وسيله قرب و نزديكي شما به خداوند است، و فراگيري علم، بر هر فرد مسلماني فريضه است.
بحارالأنوار، ج 1، ص 172، ح 25 امام على عليه‏السلام:
إنَّ العِلمَ حَياةُ القُلوبِ ، ونورُ الأبصارِ مِنَ العَمى ، وقُوَّةُ الأبدانِ مِنَ الضَّعفِ؛
همانا دانش، (مايه) زندگى دلهاست و روشن كننده ديدگان كور و نيرو بخش بدنهاى ناتوان .
أمالي الصدوق : 493 / 1 منتخب ميزان الحكمة : 396
امام صادق عليه‏السلام می فرمایند :
اَوْحَى اللّه‏ُ عَزَّوَجَلَّ اِلى مُوسى عليه‏السلام يا مُوسى لا تَفْرَحْ بِكَثْرَةِ الْمالِ وَ لا تَدَعْ ذِكْرى عَلى كُلِّ حالٍ فَاِنَّ كَثْرَةَ الْمالِ تُنْسِى الذُّنوبَ وَ اِنَّ تَرْكَ ذِكرى يُقْسِى الْقُلوبَ ؛
خداى عزّوجلّ به موسى عليه‏السلام وحى كرد: اى موسى! به زيادى ثروت شاد مشو و در هيچ حالى مرا فراموش مكن، زيرا با زيادى ثروت گناهان فراموش مى‏شود و از ياد بردن من قساوت قلب مى‏آورد.
كافى، ج 4، ص 497، ح 7.
پيامبر صلى‏الله‏عليه‏و‏آله :
اَللّهُمَّ لَكَ صُمْنا وَ عَلى رِزْقِكَ اَفْطَرنا فَتَقَـبَّلْهُ مِنّا ذَهَبَ الظَّماءُ وَ ابْتَلَّتِ الْعُروقُ وَ بَقىَ الاَْجْرُ؛
بار خدايا! براى تو روزه گرفتيم و با روزى تو افطار مى‏كنيم، پس آن را از ما بپذير، تشنگى رفت، رگ‏ها شاداب شد و پاداش ماند.
كافى، ج 4 ، ص 95، ح 1.
امام على (عليه‏السلام) فرمودند:
كانَ رَسولُ اللّه‏ِ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله لَيَسُرُّ الرَّجُلَ مِنْ اَصحابِهِ اِذا رَآهُ مَغْموما بِالْمُداعَبَةِ وَ كانَ صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يَقولُ: اِنَّ اللّه‏َ يُبْغِضُ الْمُعَبِّسَ فى وَجْهِ اِخْوانِهِ؛
هرگاه رسول اكرم صلى‏الله‏عليه‏و‏آله يكى از اصحاب خود را غمگين مى‏ديدند، با شوخى او را خوشحال مى‏كردند و مى‏فرمودند: خداوند، كسى را كه با برادران (دينى) اش با ترشرويى و چهره عبوس روبرو شود، دشمن مى‏دارد.
رسائل شهيد ثانى، ص 326
امام صادق (عليه السلام) فرمودند:
اَلمَكارِمُ عَشرٌ ، فَإنِ استَطَعتَ أن تَكونَ فيكَ فَلتَكُن... : صِدقُ الَبسِ ، وَصِدقُ اللِّسانِ ، وَأداءُ الأمانَةِ ، وَصِلَةُ الرَّحِمِ ، وَإقراءُ الضَّيفِ ، وَ إطعامُ السّائِلِ ، وَالمُكافاةُ عَلىَ الصَّنائعِ ، وَالتَّذَمُّمُ لِلجارِ ، وَالتَّذَمُّمُ لِلصّاحِبِ ، وَرَأسُهُنَّ الحَياءُ؛
مكارم ده تاست: اگر مى توانى آنها را داشته باش ... : استقامت در سختى ها، راستگويى، امانتدارى، صله رحم، ميهمان نوازى، اطعام نيازمند، جبران كردن نيكى ها، رعايت حق و حرمت همسايه، مراعات حق و حرمت رفيق و در رأس همه، حيا.
(غررالحكم، ج6، ص441، ح10926)
امام صادق (علیه السلام) فرمودند:
مَن طَلَبَ الرِّئَاسَةَ هَلَکَی
کسی که طالب ریاست باشد، هلاک می شود.
(جهاد با نفس، ح 498)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 11:22  توسط محمد یوسفی  | 
روز سه‏ شنبه به نام حضرت زين العابدين و حضرت باقر و حضرت صادق عليهم السّلام است.زيارت كن ايشان را در اين روز به اين زيارت:

السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا خُزَّانَ عِلْمِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا تَرَاجِمَةَ وَحْيِ اللَّهِ السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَئِمَّةَ الْهُدَى السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَعْلامَ التُّقَى السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَوْلادَ رَسُولِ اللَّهِ أَنَا عَارِفٌ بِحَقِّكُمْ مُسْتَبْصِرٌ بِشَأْنِكُمْ مُعَادٍ لِأَعْدَائِكُمْ مُوَالٍ لِأَوْلِيَائِكُمْ بِأَبِي أَنْتُمْ وَ أُمِّي صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ اللَّهُمَّ إِنِّي أَتَوَالَى آخِرَهُمْ كَمَا تَوَالَيْتُ أَوَّلَهُمْ وَ أَبْرَأُ مِنْ كُلِّ وَلِيجَةٍ دُونَهُمْ وَ أَكْفُرُ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ اللاتِ وَ الْعُزَّى صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَيْكُمْ يَا مَوَالِيَّ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا سَيِّدَ الْعَابِدِينَ وَ سُلالَةَ الْوَصِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بَاقِرَ عِلْمِ النَّبِيِّينَ السَّلامُ عَلَيْكَ يَا صَادِقا مُصَدَّقا فِي الْقَوْلِ وَ الْفِعْلِ يَا مَوَالِيَّ هَذَا يَوْمُكُمْ وَ هُوَ يَوْمُ الثُّلاثَاءِ وَ أَنَا فِيهِ ضَيْفٌ لَكُمْ وَ مُسْتَجِيرٌ بِكُمْ فَأَضِيفُونِي وَ أَجِيرُونِي بِمَنْزِلَةِ اللَّهِ عِنْدَكُمْ وَ آلِ بَيْتِكُمْ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ 


سلام بر شما اى خزانه‏ داران علم خدا،سلام بر شما اى مفسرّان وحى خدا،سلام برشما اى‏ پيشوايان هدايت،سلام بر شما اى نشانه‏ هاى پارسايى،سلام بر شما اى فرزندان رسول خدا من به حق شما دانا،و به مقام شما بينايم و با دشمنانتان دشمن،و با دوستانتان دوستم،پدر و مادرم‏ فدایتان ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 11:16  توسط محمد یوسفی  | 

خزّان علم الله في الارض والسماء

بسم الله الرحمن الرحيم

(فسجد الملائكة كلهم أجمعون ) بما فيهم كبار الملائكة المقربين : اسرافيل وميكائيل وعزرائيل وجبرائيل ، المشار اليهم في قوله تعالى ( والمدبرات امرا ) وهذا شاهد على ان مقام ادم عليه السلام متقدم من حيث الرتبة على جميع ا لملائكة المقربين . خزّان علم اللهفي الارض والسماءمن الكمالات الوجودية المذكورة لاهل البيت ـ عليهم السلام ـ في « الزيارة الجامعة » أنهم : خزنة لعلمه ، و خزَّان العلم ، وكونهم كذلك ممّا تواترت به الروايات ، نكتفي بذكر جملة منها :1 / حسنة سورة قال : قال لي أبو جعفر (عليه السلام) : « والله إنا لخزان الله في سمائه وأرضه ، لاعلى ذهب ولا على فضة إلا على علمه » .2 / صحيحة أبي حمزة قال : سمعت أبا جعفر (عليه السلام) يقول : قال رسول الله صلى الله عليه واله : قال الله ـ تبارك وتعالى ـ : « استكمال حجتي على الاشقياء من أمتك ، من ترك ولاية علي والاوصياء من بعدك ، فإن فيهم سنتك وسنّة الانبياء من قبلك ، وهم خزّاني على علمي من بعدك » .3 / صحيحة ابن أبي يعفور قال : قال أبو عبدالله (عليه السلام) : « يا ابن ابي يعفور إن الله واحد متوحد بالوحدانية ، متفرد بأمره ، فخلق خلقاً فقدرهم لذلك الامر ، فنحن هم ياابن ابي يعفور فنحن حجج الله في عباده ، وخزانه على علمه ، والقائمون بذلك » .4 / معتبرة سدير الصيرفي ، قال للصادق (عليه السلام) : جعلت فداك ما أنتم ؟ قال : « نحن خزّان علم الله ، نحن تراجمة أمر الله ، نحن قوم معصومون ، أمر الله تبارك وتعالى بطاعتنا ونهى عن معصيتنا ، نحن الحجة البالغة على من دون السماء وفوق الارض » .5 / مصححة أبي بصير عن الصادق (عليه السلام) أنه قال : يا أبا بصير ! نحن شجرة العلم ، ونحن أهل بيت النبي (صلى الله عليه وآله) ، وفي دارنا مهبط جبرئيل ، ونحن خزّان علم الله ، ونحن معادن وحي الله ، من تبعنا نجا ومن تخلف عنّا هلك ، حقاً على الله ـ عز وجل ـ .6 / حسنة سورة بن كليب الاخرى عن ابي عبدالله (عليه السلام) ، في قول الله تبارك وتعالى ( ربّنا آرنا الَّذَين أضلانا من الجن والانس نجعلهما تحت اقدامنا ليكونا من الاسفلين ) قال : « ياسورة هما والله ـ ثلاثا ـ والله ياسورة ;إنّا لخزّان علم الله في السماء ، وإنّا لخزان علم الله في الارض ».7 / معتبرة الحسين بن علوان ، عن همام بن الحرث ، عن وهب بن منبّه قال : إن موسى (عليه السلام) نظر ليلة الخطاب الى كل شجرة في الطور وكل حجر ونبات تنطق بذكر محمد ـ صلى الله عليه واله ـ واثنى عشر وصياً له من بعده ، فقال موسى : إلهي ! لا أرى شيئاً خلقته إلا وهو ناطق بذكر محمد وأوصيائه الاثني عشر ـ عليهم السلام ـ فما منزلة هؤلاء عندك ؟ قال : ياابن عمران ! إني خلقتهم قبل خلق الانوار ، وجعلتهم في خزانة قدسي ، يرتعون في رياض مشيئتي ويتنسمون روح جبروتي ، ويشاهدون أقطار ملكوتي حتى إذا شاءت مشيئتي ، انفذت قضائي وقدري ... ياابن عمران ! تمسك بذكرهم فإنهم خزنة علمي وعيبة حكمتي ومعدن نوري » .قال الحسين بن علوان فذكرت ذلك لجعفر بن محمد (عليه السلام) فقال : « حق ذلك ، هم اثنى عشر من آل محمد ـ عليهم السلام ـ علي والحسن والحسين وعلي بن الحسين ومحمد بن علي ، ومن شاء الله ، قلت : جعلت فداك ! إنما أسألك لتفتيني بالحق ! قال : أنا وابني هذا ـ وأومأ الى ابنه موسى ـ والخامس من ولده يغيب شخصه ولايحل ذكره باسمه ».والروايات بذلك كثيرة ، وما في الأدعية والزيارات كاف لاستحصال واثبات الاستفاضة ، وبمجموعها تصل هذه الاحاديث إلى التواتر اللفظي ، بعد الفراغ عن التواتر المعنوي والاجمالي(1) ، إذ الاحاديث في علم الامام (عليه السلام) وسعته وكميته ونوعيته تفوق حد الاحصاء .وأما الاحاديث المصرحة بكونهم ـ عليهم السلام ـ « خزانه في سمائه وأرضه » بلا إضافة ذلك الى علمه ، فهي مستفيضة سيأتي ذكر عدة منها عند ذكر القرينة الأولى على علمهم الإحاطي فانتظر !تعريف العلم وقد وقع الخلاف بين الحكماء في أن العلم هل هو من سنخ الوجود أم من سنخ الماهية ؟ وإذا كان من سنخ الماهية ، فمن أي مقولة من المقولات ؟ وهذا بحث مرتبط بنظرية المعرفة لا نريد أن نقحمه في المقام ، وإنما نكتفي هنا بذكر تعريف العلم أولا ، وبيان قسميه بعد ذلك ، فنقول : العلم : هو حضور المعلوم لدى العالم ، أو فقل : « حضورُ شيء لشيء » .وحضور الاشياء لدى العالم تارة بوجودها الخارجي ، وأخرى بوجود صورة عنها ، ومن ذلك يُعرف أن العلم قسمان :القسم الاول : العلم الحصولي : وهو حضور صور الاشياء لدى ذهن الانسان ، كحضور صورة الجبل أو صورة السماء أو صورة الارض وما شابه ذلك ; وهذه الصور شيء ووجود ، وماتحكي عنه شيء ووجود آخر ، فالجبل الخارجي شيء وصورته الذهنية شيء آخر ، والاحاطة بهذه الصورة وحضورها لدى الانسان لايستلزم الاحاطة بما تحكيه من أعيان خارجية تكوينية ، ولهذه الصور طول وعرض وعمق ، ولكنها مجردة عن المادة .وهناك صور أخرى لاطول ولاعرض ولاعمق لها ، يُعبّر عنها بالمفاهيم والصور العقلية ، كالمفاهيم المنطقية ، مثل مفهوم النوع والجنس والفصل والكلي والجزئي ، أو المفاهيم التي لاوجود لها في الخارج العيني كالاعداد الرياضية والهندسية وما شابه ذلك(1) .فالعلم الحصولي هو حضور صور الاشياء لدى العالم والمُدرِك ، فهو علم بالاشياء الخارجية عبر الصور والمفاهيم ، فالمعلوم أولا ـ وبالذات ـ الصور الذهنية ; وثانياً ـ وبالعرض ـ ماتحكيه هذه الصور من أعيان خارجية ، كأن يقف الانسان أمام مرآة فيرى ارتسام صور الاشياء .فالذهن البشري بمثابة مرآة تنتقش فيها الصور ، فالذي حضر لدى الانسان هو الصور المرآتية دون ماتحكيه هذه الصور ، لذا فالمعلوم بالذات هي الصور والمعلوم بالعرض وبالتبع هو الوجود الخارجي ، ولذلك فإن هذا السنخ من العلم علم ناقص .والسر في تسمية الصور الذهنية بالمعلوم بالذات ، والاشياء الخارجية بالمعلوم بالعرض ، هو اعتبار مايحلّ ضيفاً لدى الذهن أولا وبالذات ، فحيث أن الصور الذهنية هي التي تحل أولا وبالذات لدى الذهن البشري دون الوجود الخارجي ، فسميت تلك الصور بالمعلوم بالذات .القسم الثاني : العلم الحضوري : وهو حضور الشيء بنفسه لدى العالم ، لا مجرد صورة الشيء ; وإليك عدة من الامثلة لهذا السنخ من العلم .1 / الصور المنتقشة في الذهن : فإنها بما هي هي حاضرة بنفسها لدى الذهن والعالم فهي معلومة بالعلم الحضوري ، وبما أنها حاكية ومرآة وطريق للخارج ، فهي معلومة بالعلم الحصولي .فالصورة الذهنية من حيثية معينة علم حصولي ومن حيثية أخرى علم حضوري ، يعني من حيث حكايتها عن الخارج علم حصولي ، ومن حيث حضورها لدى الذهن ـ بعيداً عن حكايتها للخارج ـ علم حضوري ، فتدبر !2 / علم الانسان بنفسه وذاته : فان نفس الانسان حاضرة لديه ، لابتوسط الصور ، وإنما بذاتها وذاتياتها ; فكل انسان يعلم نفسه بنفسه لابشيء آخر ، فمعرفة الانسان نفسه وذاته من سنخ العلم الحضوري .3 / علم الانسان بمشاعره النفسية : من ألم ، وارتياح ، وفرح ، وحزن ، وجوع ، وعطش ، وشبع ، وارتواء ، وماشابه ذلك . فالانسان يعلم بأنه جائع او شبع ، لابتوسط الصور والمفاهيم الذهنية والعقلية ، وإنما بحضور الجوع والشبع لديه .وهذا السنخ من العلم هو العلم الراقي والكامل ، وهو العلم بحقيقة معنى الكلمة ، إذ أن العلم الحصولي يشوبه الجهل ويعتريه الخطأ ، وقد لا يكون مطابقاً للواقع ، لانه ليس بعلم بالواقع على ماهو عليه واقعاً وحقيقة ، وإنما العلم بالواقع من خلال الصور والمفاهيم التي قد لا تكون ـ أي الصور والمفاهيم ـ مطابقة للواقع الخارجي ، والانسان يحسبها أنها مطابقة .وذلك بخلاف العلم الحضوري ، فإن نفس حقيقة الشيء ـ في هذا العلم ـ تحضر لدى الانسان فلا مجال للخطأ والاشتباه ، لذا لايخطىء الانسان في جوعه وعطشه وفرحه وحزنه ، ومنشأ ذلك أن العطش والجوع والفرح والحزن حضر بنفسه وذاته لدى الانسان ، بلا توسط صورة أو مفهوم أو لفظ .فالخلاصة : ان المعلوم إن كان بنفسه حاضراً لدى العالم ومنكشفاً له مباشرة ، فهذا العلم علم حضوري ; وان كان انكشاف المعلوم لدى العالم عبر الصور ، فهو علم حصولي ، فالعلم الحضوري ليس بحاجة إلى توسط شيء ، بخلاف العلم الحصولي ، فإنه بحاجة إلى توسّط الصور والمفاهيم العقلية والوهمية .علم الله حضوري وعليه : فعلم الله ـ سبحانه وتعالى ـ ليس بتوسط الصور والمفاهيم(2) ، وإنما بحضور ذوات الاشياء لديه ـ تعالى وتقدس ـ فجميع العوالم الامكانية بقضها وقضيضها حاضرة لديه ومفتقرة إليه ، فهي محض التعلق والارتباط والفناء والفقر ، وهو القائم على كل شيء .ألا ترى كيف أن الانسان بمجرد غفلته أو انشغاله عن صوره الذهنية تنمحي تلك الصورة المنتقشة في صفحة الذهن ؟ كذلك العوالم الامكانية بالنسبة له ـ تعالى ـ لو انقطع فيضه لحظة واحدة لكان مصيرها العدم والفناء ( ولله المثلى الاعلى )(3) .فعلمُه ـ تعالى ـ علمٌ إحاطيٌ قيوميٌ ، المشار إليه بقوله ـ عليه السلام ـ « داخل في الاشياء لا بالممازجة وخارج عنها لا بالمزايلة » ، المسمى في ألسنة بعض الحكماء من أهل المعرفة « بسيط الحقيقة كل الاشياء وليس بشيء منها » . علم أهل البيت من أي سنخ هو ؟فتوصيف أهل البيت ـ عليهم السلام ـ بأنهم « خزان علم الله » و « خزنة علمه » لا يتلاءم مع العلم الحصولي ، و إنما له تمام المناسبة والملاءمة مع العلم الحضوري الاحاطي ، إذ أن ذات اللفظة تتناول هذا العلم بصورة خاصة لكون العلم الحصولي ـ بحسب الدقة ـ ليس علماً ; فلا يمكن أن يضاف ويوصف الباري به وذلك لاستلزامه التركّب في الذات المقدسة مما يؤدي للقول بأن معرفة الله لمخلوقاته تكون عن طريق الصور ، وهذا أمر محال وممتنع .مضافا إلى القرائن الخاصة الدالة على كون علم أهل البيت ـ عليهم السلام ـ ليس من سنخ العلم الحصولي فحسب ، وإنما هو أعم من ذلك ومن العلم الحضوري الاحاطي ، نذكر هذه القرائن مع التعليق عليها بشكل موجز ومقتضب :القرينة الأولى : خزنة الله في الارض والسماء ماورد من أنهم ـ عليهم السلام ـ خزنة الله في الارض والسماء ، وهو تفسير لقوله ـ تعالى ـ ( وإن من شيء إلا عندنا خزائنه وما ننزله إلا بقدر معلوم )(4) ، وكون الامام كذلك معناه إحاطته بما في الارض والسماء ، وهو عين العلم الإحاطي الحضوري ، فهم ـ عليهم أفضل السلام ـ خزنته في الأرض وكذلك خزنته في السماء(5) .من هذه النصوص :1 / صحيحة أبي حمزة الثمالي عن أبي جعفر (عليه السلام) في قوله تبارك وتعالى ( صراط الله الذي له مافي السماوات والارض )(6) : « يعني علياً أنه جعل علياً خازنه على مافي السماوات وما في الارض من شيء وائتمنه عليه ، ألآ الى الله تصير الامور(7) .2 / صحيحة علي بن جعفر عن أبي الحسن موسى (عليه السلام) قال : قال أبو عبدالله (عليه السلام) : « إن الله عز وجل خلقنا فأحسن خلقنا ، وصوّرنا فأحسن صورنا ، وجعلنا خزانه في سمائه وأرضه ، ولنا نطقت الشجرة ، وبعبادتنا عُبِدَ الله ـ عز وجل ـ ولولانا ماعُبد الله »(8) .3 / صحيحة ابي حمزة الثمالي عن أبي جعفر (عليه السلام) قال : سمعته يقول : « واللهانّا لخزان الله في سمائه وخزّانه في أرضه ، لا على ذهب ولا على فضّة ، وإن منّا لحملة العرش يوم القيامة »(9) .4 / صحيحة ذريح عن أبي جعفر (عليه السلام) قال : سمعته يقول : « نحن لخزان الله في الارض وخزانه في السماء ، لسنا بخزّانه على ذهب ولا فضة ، وإنّا منا لحملة عرشه يوما لقيامة »(10) .5 / صحيحة خيثمة عن أبي جعفر (عليه السلام) قال : سمعته يقول : « نحن خزان الله »(11) .القرينة الثانية : الشهداء على الخلقما تواترت به الروايات من كونهم ـ عليهم أفضل الصلاة والسلام ـ الشهداء يوم القيامة على أعمال العباد ، والشهادة فرع الحضور ، فشهادتهم كشهادة أعضاء الانسان يوم القيامة : (حتى إذا ماجاءوها شهد عليهم سمعهم وأبصارهم وجلودهم ، وقالوا لجلودهم لم شهدتم علينا قالوا انطقنا الله الذي أنطق كل شيء )(12) .وبما أن الاعضاء واسطة لتحقق جميع ما يقوم به الانسان ، كذلك هم ـ عليهم السلام ـ الواسطة في الفيض لكل وجود وصفة وفعل في عالم الامكان وفق « قاعدة الامر بين الامرين »(13) .ويؤيد ، بل يدل على ذلك أن هذه الشهادة على نسق شهادة الله ـ تعالى ـ على مخلوقاته وهي شهادة قيّومية إحاطية اشرافية كما هو ظاهر قوله تعالى ( وقل اعملوا فسيرى الله عملكم ورسوله والمؤمنون )(14) وقوله ( وكذلك جعلناكم وسطاً لتكونوا شهداء على الناس ويكون الرسول شهيداً عليكم )(15).كما أن هذه الشهادة ليست مقصورة على أفعال الجوارح بل تشمل أيضا الشهادة على أفعال الجوانح ،وهذا يتطلب الاحاطة التامة والاشراف الكامل على المشهود عليه ، إذ العمل الظاهري الجوارحي منصبغ بصبغة الباطن وفعل النفس، فربما يوجد عمل نراه قبيحاً هو عند الله حسن ، وربما صلاة وصيام وقيام بالليل وتصدق على المساكين نحسبها إخلاصاً لله ـ تعالى ـ وهي رياء ونفاق ، فمن له هذا المنصب لابد من أحاطته التامة بافعال الجوارح والجوانح ، وإلا لايمكنه الادلاء بالشهادة على وجهها الاتم .نتبرك بذكر مجموعة من تلكم الروايات :1 / صحيحة أحمد بن عمر الحلال عن أبي الحسن (عليه السلام) قال : سئل عن قول الله ـ عز وجل ـ ( وقل اعملوا فسيرى الله عملكم ورسوله والمؤمنون ) قال : « إن أعمال العباد تعرض على رسول الله (صلى الله عليه وآله) كل صباح ، أبرارها وفجارها ، فاحذروا ! »(16).2 / مصححة أبي بصير قال : قلت لأبي عبدالله (عليه السلام) : « إن أبا الخطاب كان يقول : إن رسول الله (صلى الله عليه وآله) تعرض عليه أعمال امته كل خميس ، فقال أبو عبدالله (عليه السلام) : ليس هكذا ، ولكن رسول الله (صلى الله عليه وآله)تعرض عليه أعمال هذه الامة كل صباح ، أبرارها وفجارها ، فاحذروا ! وهو قول الله ـ عز وجل ـ : (وقل اعملوا فسيرى الله ورسوله والمؤمنون ) ، وسكت ، قال أبو بصير : إنما عنى الائمة ـ عليهم السلام ـ »(17) .3 / صحيحة الميثمي قال : سألت أبا عبدالله (عليه السلام) عن قول الله : ( وقل اعملوا فسيرى الله عملكم ورسوله والمؤمنون )قال : « هم الائمة ، تعرض عليهم أعمال العباد كل يوم الى يوم القيامة »(18) . 4 / صحيحة محمد بن مروان عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال : سمعته يقول : « اذا اراد الله أن يخلق الامام انزل ... فإذا وقع على الارض ، رُفع له منار من نور يرى أعمال العباد »(19) ; وفي رواية اخرى عنه : « رفع له عمود من نور يرى به مابين المشرق والمغرب »(20) .5 / موثقة إسحاق بن عمار قال : قال ابو عبدالله (عليه السلام) : « الامام يسمع الصوت في بطن امه .... فإذا ترعرع ; نصب له عموداً من نور من السماء الى الارض يرى به أعمال العباد »(21) .6 / صحيحة أبي حمزة قال : قال ابو جعفر (عليه السلام) : « ان الامام منا ليسمع الكلام وهو في بطن أمه ... حتى إذا شبّ رفع الله له عموداً من نور يرى فيه الدنيا وما فيها ، لايستر عنه منها شيء »(22) .والاحاديث في ذلك كثيرة جداً ، وبعض الاحاديث ذكرت أن العرض يكون يومي الاثنين والخميس ، وهي لا تنافي الروايات التي تقول أن العرض في كل يوم ، بل لحظة بلحظة وساعة بساعة ، إذ ذلك بيان لبعض مراتب العرض ، والآيات ظاهرة في أن رؤيتهم لأعمال الخلق على نسق رؤية الله تعالى ورسوله صلى الله عليه وآله ، وهي رؤية إحاطية بما يفعله العباد ، ولو كان هناك ثمَّ واسطة بين الرسول والائمة ـ عليهم السلام ـ وبين أعمال العباد ، لكانت هذه الواسطة هي الشاهد يوم القيامة لا هم ـ عليهم السلام ـ ، والعمود المذكور في جملة من الروايات ليس بشيء خارج عن ذواتهم ـ عليهم السلام ـ وستأتي الاشارة إليه ، فانتظر !القرينة الثالثة : مظاهر العلم الالهيأنه قد ذُكر في القرآن الكريم عدة مظاهر للعلم الالهي :المظهر الاول «العرش» : كما في قوله ـ تعالى ـ ( فسبحان الله رب العرش عمَّا يصفون )(23) ، وقوله ( الله لاإله الا هو رب العرش العظيم )(24) ، وقوله ( رفيع الدرجات ذو العرش )(25) ، وقوله ( الرحمن على العرش استوى )(26) .وقد فسرت الاحاديث أن العرش الالهي هو العلم الذي لايقدر أحد قدره ، ففي صحيحة عبدالله بن سنان عن ا بي عبدالله ـ عليه السلام ـ في قوله (وسع كرسيه السماوات والارض ) فقال : « السماوات والارض ومابينهما في الكرسي ، والعرش هو العلم الذي لايقدر أحد قدره »(27) . وبما أن الكرسي والسماوات والارض كلها في العرش ـ كما هو صريح الروايات ـ فالمحدق به والحامل له محيط بكلِّ شيء بإذن الله تعالى ، وقد استفاضت الروايات أن حملة العرش هم أهل البيت ـ عليهم السلام ـ وهم المحدقون به ، بل في النظر الدقي العرش ليس إلا طوراً من أطوارهم ، وشاناً من شؤونهم ، ومظهراً من مظاهرهم ، ومرتبة من مراتبهم ، وتنزلا من تنزلاتهم ، وتجلياً من تجلياتهم ، وفعلا من افعالهم فافهم ولاتغفل ! ويدل على إحاطتهم وحملهم للعرش عدة من الروايات :1 / قولهم ـ عليهم السلام ـ في الزيارة الجامعة « خلقكم الله أنواراً فجعلكم بعرشه محدقين » والاحداق هو الاحاطة التامة بالشيء ، وإحداقهم بالعرش ليس بوجودهم المادي بل بوجودهم النوري كما هو نص العبارة ، وكما صرّح به العظماء الربانيين .2 / صحيحة ابي حمزة عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال : « حملة العرش ـ والعرش العلم ـ ثمانية : أربعة منّا وأربعة ممن شاء الله »(28) ، وليس الحمل في عرض واحد وانما هو طولي مشكك ذو درجات كالدوائر في بعضها البعض .3 / حسنة سعيد بن جبير عن ابن عباس قال : قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) : « والذي بعثني بالحق بشيراً ، ما استقر الكرسي والعرش ولادار الفلك ولاقامت السماوات والارض إلا بان كتب الله عليها : لا إله إلا الله ، محمد رسول الله ، علي أمير المؤمنين »(29) .وبتعبير آخر بالله ومحمد وعلي قامت السماوات والارض وليس الكتابة كتابة تدوينية ، بل هي كتابة تكوينية .4 / صحيحة ذريح عن أبي جعفر (عليه السلام) قال : سمعته يقول : « نحن لخزان الله في الارض ، وخزانه في السماء ، لسنا لسنا بخزّانه على ذهب ولا فضة ، وإن منا لحملة عرشه يوم القيامة »(30) .قلت : وكونهم خزنة علم الله يقتضي أنهم حملة عرشه ، إذ الخزينة الالهية التي فيها أصل كل شيء هي العرش .قال الصدوق : « وأما العرش الذي هو العلم فحملته أربعة من الاولين وأربعة من الاخرين : فأما الاربعة من الأولين ، فنوح وابراهيم وموسى وعيسى ـ عليهم السلام ـ ، وأما الاربعة من الآخرين : فمحمد وعلي والحسن والحسين صلوات الله عليهم ، هكذا روي بالاسانيد الصحيحة عن الائمة ـ عليهم السلام ـ »(31) .المظهر الثاني «الكرسي» : كما في قوله تعالى (ولايحيطون بشيء من علمه إلا بما شاء وسع كرسيه السماوات والارض )(32) والكرسي أيضاً مرتبة نازلة دون العرش ، وإليه اشارت الروايات المتعددة .فعن حفص بن غياث قال : « سألت ابا عبدالله ـ عليه السلام ـ عن قوله الله عز وجل ( وسع كرسيه السماوات والارض ) قال : علمه »(33) .وعن المفضل بن عمر ـ رضي الله عنه ـ قال : « سألت أبا عبدالله (عليه السلام) عن العرش ، والكرسي ماهما ؟ فقال : « في وجه : هو جملة الخلق ، والكرسي وعاؤه ; وفي وجه آخر : العرش هو العلم الذي أطلع الله عليه أنبياءه ورسله وحججه ; والكرسي : هو العلم الذي لم يطلع الله عليه أحداً من أنبيائه ورسله وحججه عليهم السلام »(34) .وهناك عدة روايات تقول أن السماوات والارض وكل شيء في الكرسي فهو يسع كل شيء .المظهر الثالث «الكتاب المبين» : كقوله تعالى ( ومايعزب عن ربك من مثقال ذرة في الارض ولا في السماء ولا أصغر من ذلك ولا أكبر إلا في كتاب مبين )(35) وقوله : ( ولا رطب ولا يابس إلا في كتاب مبين )(36) وهذا الكتاب المبين الذي فيه كل شيء صغيراً وكبيرا مفسر بالامام المعصوم (عليه السلام) كما سيأتي ، وليست الكتابة كالكتابة المعروفة عندنا بل هي كتابة وجودية فهذا الكتاب محيط بكل شيء وفيه كل شيء ـ ذاتاً ووجوداً ـ . المظهر الرابع «الامام المبين» : في قوله تعالى ( وكل شيء أحصيناه في إمام مبين )(37) المفسر في الاحاديث بانه الامام المعصوم ـ عليه السلام ـ والمعصومون إثنا عشر إماماً من قريش من بني هاشم .من هذه الاحاديث : مارواه : الصدوق بسنده عن أبي الجارود عن أبي جعفر عن أبيه عن جده ـ عليهم السلام ـ قال : « لما نزلت هذه الاية على رسول الله (صلى الله عليه وآله) : ( وكل شيء أحصيناه في إمام مبين ) ، قام أبو بكر وعمر من مجلسيهما ، فقالا : يارسول الله ! هو التوارة ؟ قال : لا ، قالا : فهو الانجيل ؟ قال : لا ، قالا : فهو القران ؟ قال : لا ; فأقبل أمير المؤمنين ـ عليه السلام ـ فقال رسول الله (صلى الله عليه وآله) : هو هذا ، إنه الامام الذي أحصى الله تبارك وتعالى فيه علم كل شيء »(38) .ومنها : مارواه محمد بن العباس بسنده عن صالح بن سهل قال : « سمعت أبا عبدالله (عليه السلام) يقرأ : ( وكل شيء احصيناه في إمام مبين ) ، قال : أمير المؤمنين (عليه السلام) »(39) .ومنها : مارواه الكليني بسنده عن ابراهيم عن أبيه عن أبي الحسن الاول (عليه السلام) قال ـ في حديث ـ : إن الله سبحانه يقول ( ولو أن قرآنا سيّرت به الجبال أو قطعت به الارض او كلم به الموتى )(40) ، وقد ورثنا نحن هذا القران الذي فيه تسيّر به الجبال وتقطع به البلدان وتحيى به الموتى ، ونحن نعرف الماء تحت الهواء ، وإن في كتاب الله لآيات مايراد بها أمر إلا يأذن الله به مع ماقد يأذن الله مما كتبه الماضون جعله الله لنا في أُم الكتاب . إن الله يقول : ( وما من غائبة في السماء والارض إلا في كتاب مبين )(41) وقال : ( ثم أورثنا الكتاب الذين اصطفينا من عبادنا )(42) فنحن الذين اصطفانا الله عز وجل وأورثنا هذا الذي فيه تبيان كل شيء(43) .ومنها : مارواه الكليني بسنده عن أبي بصير قال : « قلت : ( هذا كتبنا ينطق عليكم بالحق )(44) قال : إن الكتاب لم ينطق ولن ينطق ، ولكن رسول الله (صلى الله عليه وآله) هو الناطق بالكتاب »(45) .ومنها : مارواه القمي بسند صحيح عن سعدان عن أبي بصير عن ابي عبدالله (عليه السلام) قال : « الكتاب : علي ـ عليه السلام ـ لاشك فيه (هدى للمتقين )(46) ، قال : بيان لشيعتنا »(47) . ومنها : مارواه الكليني بسنده عن يعقوب بن جعفر بن ابراهيم عن ابي الحسن موسى (عليه السلام) في حديث طويل ، قال : « أما «حم» فهو محمد ـ صلى الله عليه واله ـ وأما «الكتاب المبين» فهو أمير المؤمنين علي ـ عليه السلام ـ ، وأما الليلة ففاطمة »(48) .هذا وقد استفاضت ـ بل تواترت ـ الاخبار عن طريق العامة والخاصة بأن علم الكتاب عندهم ـ عليهم السلام ـ ; والعلم بالكتاب يستلزم الاحاطة الوجودية بكل مافيه ، كما تشير إليه بعض الاحاديث المتقدمة والاتية ـ ان شاء الله ـ في «القرينة الخامسة» .المظهر الخامس «أم الكتاب» : كقوله : ( يمحو الله مايشاء ويثبت وعنده أم الكتاب )(49) ، وقوله ( وانه في أم الكتاب لدينا لعلي حكيم )(50) ; وورد عنهم ـ عليهم السلام ـ أنهم المثاني ، والظاهر أن المثاني اشارة الى مرتبة أم الكتاب ، وأم الكتاب هي المشار إليها بقوله تعالى ( وإن من شيء إلا عندنا خزائنه وماننزله إلا بقدر معلوم )(51) .فهذه المظاهر المذكورة في القران الكريم للعلم الالهي الاحاديث والروايات تنص على أنها متحدة مع المعصوم ـ عليه السلام ـ بل هي عينه طبقاً لمسألة اتحاد العاقل والعقل والمعقول التي حققها صدر المتألهين ، والتي أشارت إليها الاحاديث وقد تقدم بعضها .القرينة الرابعة : لا يحجب عنهم شيءماجاء من روايات مستفيضة أنه لايحجب عنهم علم السماوات والارض والجنة والنار ، وقد عقد لها صاحب «البحار» بابين أورد فيهما عدّة من الروايات .منها : صحيحة عبدالاعلى وعبيدة بن بشير قالا : « قال أبو عبدالله (عليه السلام) ابتداء منه : والله إني لاعلم ما في السماوات ومافي الارض وما في الجنة وما في النار ومكان ومايكون إلى أن تقوم الساعة ، ثم قال : أعلمه من كتاب الله أنظر إليه هكذا ، ثم بسط كفيه ، ثم قال : ان الله يقول ( ونزلنا إليك الكتاب تبياناً لكل شيء ) »(52) .ومنها : صحيحة المفضل عن ابي عبدالله (عليه السلام) قال : « قال أمير المؤمنين (عليه السلام) : اعطيت تسعاً لم يعطها أحد قبلي سوى النبي صلى الله عليه واله فتحت لي السبل ، وعلمت المنايا والبلايا والانسان وفصل الخطاب ، ولقد نظرت في الملكوت بإذن ربي فما غاب عني ماكان قبلي ولا مايأتي بعدي وإن بولايتي أكمل الله لهذه الامة دينهم ... »(53) .ومنها : رواية الحسن بن عبدالله عن أبي عبدالله (عليه السلام) قال : « قال أمير المؤمنين (عليه السلام) على منبر الكوفة : والله إني لديان الناس يوم الدين ، وقسيم الله بين الجنة والنار .... ولقد أعطيت السبع التي لم يسبق إليها أحد قبلي ، بُصرت سبل الكتاب وفتحت لي الاسباب وعلمت الانساب ومجرى الحساب وعلمت المنايا والبلايا والوصايا وفصل الخطاب ، ونظرت في الملكوت فلم يعزب عني شيء غاب عني ولم يفتني ماسبقني ولم يشركني أحد فيما أشهدني يوم شهادة الاشهاد ، وأنا الشاهد عليهم وعلى يدي يتم موعد الله وتكمل كلمته وبي يكمل الدين ، وانا النعمة التي أنعمها الله على خلقه ، وأنا الاسلام الذي ارتضاه لنفسه ، كل ذلك منّ من الله »(54) . فالشهادة على الاعمال والنظر في الملكوت هو الاحاطة الوجودية بكل العوالم الامكانية .القرينة الخامسة : عندهم علم ما كان وما يكون ماورد من أحاديث مستفيضة عنهم ـ عليهم السلام ـ ومضمونها واضح : من أن عندهم علم ما كان وما يكون وما هو كائن إلى يوم القيامة ، وذلك كاشف عن احاطتهم الوجودية بكل العوالم الامكانية ، اذ العلم بما يكون لحظة بلحظة يقتضي ذلك كما لايخفى ، من هذه الروايات :1 / صحيحة ابي بصير عن ابي عبدالله (عليه السلام) في حديث طويل : « وإن عندنا الجامعة ومايدريهم ما الجامعة ... وإن عندنا الجعفر ومايدريهم ماهو الجفر ... وإن عندنا لمصحف فاطمة وما يدريهم ما مصحف فاطمة ... ثم سكت ساعة ثم قال : إن عندنا علم ماكان وعلم ماهو كائن الى ان تقوم الساعة ، قال : قلت : جعلت فداك هذا والله هو العلم ، قال : إنه لعلم وليس بذاك ... الحديث »(55) .2 / صحيحة أبي بصير عن أبي جعفر (عليه السلام) : قال : « سئل علي (عليه السلام)عن علم النبي (صلى الله عليه وآله) فقال : علم النبي علم جميع النبيين ، وعلم ماكان وعلم ماهو كائن الى قيام الساعة ، ثم قال : والذي نفسي بيده ! إني لاعلم علم النبي (صلى الله عليه وآله) وعلم ماكان وعلم ماهو كائن فيما بيني وبين قيام الساعة »(56) .3 / حسنة سيف التمار قال : كنا مع أبي عبد الله (عليه السلام) جماعة من الشيعة في الحجرة فقال : « علينا عين ؟ فالتفتنا يمنة ويسرة فلم نر أحداً ، فقلنا : ليس علينا عين ، قال : وربّ الكعبة ورب البيت ـ ثلاث مرات ـ لو كنت بين موسى والخضر لاخبرتهما أني أعلم منهما ولأنبأتهما ماليس في أيديهما لان موسى والخضر أعطيا علم ماكان ، ولم يعطيا علم ماهو كائن ، وإن رسول الله (صلى الله عليه وآله) أعطي علم ما كان وماهو كائن الى يوم القيامة ، فورثناه من رسول الله (صلى الله عليه وآله)وراثة »(57) .4 / وفي مستفيضة عبد الاعلى وعبيدة بن بشير وعبدالله بن بشير قالوا : قال (عليه السلام) : « والله اني لاعلم مافي السماوات ومافى الارض ومافي الجنة ومافي النار وماكان ومايكون الى ان تقوم الساعة ، فرأى أن ذلك كَبُر على من سمعه ، فقال : اعلمه من كتاب انظر إليه هكذا ثم بسط كفيه ثم قال إن الله يقول : ( ونزلنا عليك الكتاب فيه تبياناً لكل شيء )(58) .5 / وفي مستفيضة معاوية بن وهب في ثواب زوار الحسين (عليه السلام) قال : استأذنت على أبي عبدالله (عليه السلام) ، فأذن لي ، فسمعته يقول في كلام له : « يامن خصّنا بالوصية وأعطانا علم مامضى وعلم مابقي ، وجعل أفئدة من الناس تهوي إلينا ، وجعلنا ورثة الانبياء ـ عليهم السلام ـ »(59) .وللكلام تتمة تأتي ان شاء الله تعالى ---------- الهوامش (1) المفاهيم الحاصلة في العقل إما أن تكون مفاهيم ماهوية أو مفاهيم وجودية فلسفية ، وانتزاع المفاهيم الماهوية يكون عبر التحليل والتقشير ، بينما المفاهيم الوجودية يكون عبر المقارنة والقياس بين الوجودات .(2) اذ الصور والمفاهيم لا تحقق لها إلا بتحققها وحصولها في الذهن ، والذهن من مختصات النفوس المتعلقة بالمادة ، والله منزّه عن المادة وآثارها .(3) النحل : 60 .(4) الحجر : 21 .(5) وكونهم ـ عليهم السلام ـ خزنته في السماء ليس بوجودهم المادي ونشأتهم الأرضية ، وإنما بوجودهم النوري المقدس الذي هو نور الله عز وجل في السماوات والارض ، وستأتي تتمة مفيدة ومختصرة فانتظر .(6) الشورى : 53 .(7) بصائر الدرجات : 126 ج2 * تفسير القمي : 2/279 .(8) كتاب علي بن جعفر : 321 * الكافي : 1/193 ، بسندين : مصحح وصحيح * بصائر الدرجات : 125 بسندين عن علي بن جعفر .(9) بصائر الدرجات : 124 .(10) بصائر الدرجات : 126 .(11) بصائر الدرجات : 125 .(12) فصلت : 20 .(13) راجع كتابنا « وسائط الفيض الالهي » ، وكتابنا « حقيقة الأسماء الحسنى » .(14) التوبة : 105 ; وقد أورد في البرهان في تفسير القران خمسة وثلاثين رواية ذكرت تطبيق الاية على أهل ا لبيت ـ عليهم السلام ـ .(15) البقرة : 143 ; أورد في البرهان احد عشرة رواية في تطبيق الاية على أهل البيت ـ عليهم السلام ـ ، أما الروايات الدالة على أنهم شهداء الله على خلقه فهي من المقطوع بتواترها اللفظي .(16) بصائر الدرجات : 444 ومثلها صحيحة محمد بن مسلم ، وحسنة ابن الفضيل * الكافي : 1/220 صحيحة الوشاء عن الرضا عليه السلام .(17) الكافي : 1/219 * معاني الاخبار : 392 * بصائر الدرجات : 444 .(18) بصائر الدرجات : 447 .(19) الكافي : 1/387 * بصائر الدرجات : 451 .(20) بصائر الدرجات : 454 .(21) بصائر الدرجات : 451 .(22) بصائر الدرجات : 451 .(23) الانبياء : 22 .(24) النمل : 26 .(25) غافر : 15 .(26) طه : 5 .(27) التوحيد : 327 باب 52 حديث 2 .(28) الكافي : 1/132 .(29) المائة منقبة : 72 منقبة 24 ، اليقين لابن طاووس : 239 .(30) بصائر الدرجات : 126 .(31) اعتقادات الصدوق : 75 .(32) البقرة : 255 .(33) التوحيد: 327 باب 52 حديث 1 .(34) معاني الاخبار : 29 ، فهو من العلم المخزون المكنون المشار إليه في عدة من الروايات ، ومنه يكون البداء ، وهو مقام ( تعلم مافي نفسي ولا أعلم مافي نفسك ) إذ مهما بلغ العبد من الكمال والجمال والتقدم الوجودي الشديد ، فإن حقيقة الحقائق الحقيقية لايمكن أن يحاط بها ، فهي غيب مطلق ، حتى بالنسبة لاشرف المخلوقات وسيد الكائنات والعبد المطلق الرسول الاكرم صلى الله عليه واله ، فمع انه وصل الى قاب قوسين بل أدنى إحاطته بالذات المقدسة من المستحيلات والممتنعات ، ونفي الاحاطة لايعني نفي الادراك الحضوري ، إذ لاتلازم بين العلم الحضوري والاحاطي ، فقد يكون العلم بالشيء حضورياً ولكنه ليس بإحاطي ، نعم العلم الاحاطي ـ دائماً وابداً ـ حضوري .(35) يونس : 61 .(36) الانعام : 59 .(37) يس : 12 .(38) معاني الاخبار : 95 .(39) تأويل الايات : 477 ، ومحمد بن العباس المعروف بابن الحجام صاحب كتاب التفسير ، قال فيه النجاشي : ثقة ثقة من أصحابنا عين سديد كثير الحديث .(40) الرعد : 31 .(41) النمل : 75 .(42) فاطر : 32 .(43) الكافي : 1/226 ، وكون علم القران عندهم مما تواترت به الروايات عن طريق الخاصة والعامة ، ويكفي في ذلك حديث الثقلين الدال على كونهم هم القران والقران هم والتفصيل في محله .(44) الجاثية : 29 .(45) الكافي : 8/50 * تفسير القمي : ج2/295 بسند آخر * ورواه محمد بن العباس عن ابي بصير بسند ثالث ، وفيه « ولكن محمد وأهل بيته ـ عليهم السلام ـ هم الناطقون بالكتاب » .(46) البقرة : 2 .(47) تفسير القمي : 1/30 ، وصححنا السند مع أن سعدان لم يوثق صراحة ، لذكر الشيخ والنجاشي له في أصحابنا المصنفين مع عدم القدح فيه ، وهو من أمارات الحسن ، مع كثرة رواياته في الكتب الاربعة ، واعتماد الصدوق عليه في الفقيه وجعل كتابه من الكتب المعتمدة التي عليها المعول وإليها المرجع والتي على وفقها يفتي ويحكم بصحته ويعتقد أنها الححبة بينه وبين الله تعالى ، وهذه الشهادة بنظري القاصر أقوى من توثيقات النجاشي إن أكثر الرواية عنه ، وذلك لان الصدوق قدس سره من المتشددين في التثبت والتدقيق في صحة الروايات وخلوها من التدليس والاعراض عن الرواية عن الضعفاء ، ولذا ذَكَرَ في حقه الشيخُ الطوسي قدس سره أنه كان بصيراً بالرجال ناقداً للاخبار لم ير في القميين مثله في حفظه وكثرة علمه .(48) الكافي : 1/479 .(49) الرعد : 39 .(50) الزخرف : 4 .(51) الحجر : 21 .(52) النحل : 89 ; بصائر الدرجات : 147 . (53) الامالي للشيخ : 205 مجلس 8 حديث 1 ، عن الشيخ المفيد بسنده الصحيح الى المفضل .(54) الفضل بن شاذان عن صالح بن حمزة عن الحسن ، ونقله عنه المحتضر وعنه البحار : ج26/154 وفي البصائر : عن احمد بن محمد عن ابن سلام عن المفضل قال : سمعت أبا عبدالله ـ عليه السلام ـ يقول : اعطيت خصالا ماسبقني إليها احد من قبلي : علمت المنايا والبلايا وفصل الخطاب فلم يفتني ماسبقني ولم يعزب عني ماغاب عني ، ابشر بإذن الله تعالى وأؤدي عنه كل ذلك منّ من الله مكنني فيه بعلمه .(55) الكافي : 1/238 باب ذكر الصحيفة والجعفر والجامعة ومصحف فاطمة عليها السلام .(56) بصائر الدرجات : 147 .(57) الكافي : 1/260 .قال المجلسي : إن قيل : سؤاله ـ عليه السلام ـ أولا ينافي علمه بماكان وبما هو كائن ؟قلت : انهم ليسوا بمكلفين بالعمل بهذا العلم ، فلا بد لهم من العمل بما توجبه التقية ظاهراً ، مع أنه يمكن أن يحتاجوا في العلم على هذا الوجه الى مراجعة الكتب ، او توجه الى عالم القدس ، او سؤال من روح القدس في بعض الاحيان .(58) النحل : 89 ، البصائر : 148 حديث : 2 ، 3 ، 5 ، 6 . تتمة البحث :إشكال ودفع إن قلت : إن الرسول الاكرم (صلى الله عليه وآله) وأهل بيته ـ عليهم السلام ـ بمقتضى قوله تعالى ( قل إنما أنا بشر مثلكم )(60) ، بشر مثلنا ، مخلوقون من الطين والمادة ، والمادة كما هو واضح لها حدٌّ وقدرٌ معين ، والموجود المادي تغيب بعض أجزائه عن بعض ـ فضلا عن غياب غيره عنه ـ وعليه فكون علم الرسول والائمة ـ عليهم أفضل الصلاة والسلام ـ علم احاطي من سنخ العلم الحضوري ، يتنافى مع مقتضى بشريته وكونه مخلوق من طين وله حد وقدر معين ، فلا يمكن أن يكون علمهم ـ عليهم السلام ـ لما يحدث في العوالم الامكانية من سنخ العلم الحضوري .قلت : لا خلاف في أن الموجود المادي يغيب بعضه عن بعض ، فضلا عن غياب غيره عنه ، ولكن حقيقة الانسان ليست منحصرة بالمادة ، بل المادة مرتبة من مراتب الانسان ، وهي أخس المراتب ، بل هذه المادة من شؤون هذه النشأة فحقيقة الإنسان بما هي هي شيء وراء المادة .وهذا الاشكال هو امتداد لإشكال المشركين المتصوّرين أن الانسان ليس شياً وراء المادة ، المشار إليه بقوله ـ تعالى ـ : (وقالوا ءَإذا ضللنا في الارض ءَإنّا لفي خلق جديد بل هم بلقاء ربهم كافرون )(61) ، فتصوروا أن فناء البدن فناء للانسان ، فكان الجواب : ( بل يتوفاكم ملك الموت الذي وكّل بكم ) .فحقيقة الانسان في هذه النشأة لا تنحصر بالمادة ، بل له مراتب مثالية وعقلية وقدسية وهو في نشأته هذه ، والادلة على ثبوت هذه المراتب كثيرة ومتعددة ، وليس هناك من المسلمين من ينكر الروح وآثارها في الحياة الدنيا ، إلا من أصابه لطخ المادة وأثّر عليه الماديون ، لكن مشكلة الانسان انه غير ملتفت لتلك المراتب لا لعدم وجودها وتحققها ، وإنما لغفلته عنها ، ومنشأالغفلة التثاقل للارض ، وتناسيه قوله تعالى : ( ولقد خلقنا الانسان في أحسن تقويم ثم رددناه أسفل سافلين )(62) والانصباغ بالماديات ونسيان الملكوت الاعلى .وهذا الاشكال أجابت عنه الروايات الكثيرة المستفيضة ، من أن احاطة المعصوم ـ عليه السلام ـ بكل العوالم الامكانية لاطلاعه على ملكوت السماوات والارض وتأييده بروح القدس المشار إليه بقوله تعالى : ( يوحى إلىّ ) في ذيل ( قل إنما أنا بشر مثلكم )(63) ، فهو بشر مثلنا لكن يوحى اليه ، أى متصل بالسماء وبالملكوت الاعلى .وقبل ذكر هذه الروايات وبيان كيفية اجابتها عن هذا الاشكال نشير بشكل مختصر الى مصطلح «الملكوت» ومايعني .حقيقة الملكوتأثبت القران الكريم أن لكل شيء ملكوت من قوله : ( فسبحان الذي بيده ملكوت كل شيء وإليه ترجعون )(64) وقوله : ( قل من بيده ملكوت كل شيء وهو يجير ولايجار عليه )(65) ومن قوله : (وكذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات والارض )(66) ، والسماوات والارض كناية عن جميع ماخلق الله ـ عز وجل ـ ، فلكل شيء ملكوت وهو المرتبة الباطنة من كل شيء .فلكل شيء ظاهر وباطن ، فالسماوات والارض لها ظاهر وهو مانراه ونستشعره ، ويسمى في القران بالملك ، ولها باطن وهو الملكوت ، فالملك والملكوت وجهان لعملة واحدة ، فظاهر الحياة الدنيا هو الملك وباطن الحياة الدنيا هو الملكوت ، وإليهما أشار ـ تعالى ـ : ( يعلمون ظاهراً من الحياة الدنيا وهم عن الاخرة هم غافلون )(67) .ورؤية عالم الملك وظاهر الحياة الدنيا بالحواس الظاهرة ، أما رؤية عالم الملكوت وباطن الحياة الدنيا فبواسطة الرؤية القلبية والحواس الباطنة .لذا قال الامام زين العابدين (عليه السلام) كما في رواية الزهري عنه في حديث طويل : « ألا إن للعبد أربع أعين : عينان يبصر بهما أمر دينه ودنياه ، وعينان يبصر بهما أمر آخرته ; فإذا أراد الله بعبد خيراً فتح له العينين اللتين في قلبه ، فأبصر بهما الغيب في امر آخرته ، وإذا أراد به غير ذلك ترك القلب بما فيه »(68) .واليقين هو الموصل للانسان الى هذه المرتبة كما هو ظاهر قوله تعالى ( وكذلك نري إبراهيم ملكوت السماوات والارض وليكون من الموقنين )(69) .ففي الحديث الصحيح المأثور أن الرسول الاكرم (صلى الله عليه وآله) صلى بالناس الصبح ، فنظر الى شاب في المسجد وهو يخفق ويهوي برأسه ، مصفراً لونه ، قد نحف جسمه ، وغارت عيناه في رأسه ، فقال له رسول الله (صلى الله عليه وآله) : « كيف أصبحت يافلان ؟ قال : أصبحت يارسول الله موقناً ، فعجب رسول الله (صلى الله عليه وآله) من قوله وقال : إن لكل يقين حقيقة ، فما حقيقة يقينك ؟ فقال : إن يقيني ـ يارسول الله ـ هو الذي أحزنني ، وأسهر ليلي ، وأظمأ هواجري ، فعزفت نفسي عن الدنيا وما فيها ، حتى كأني أنظر الى عرش ربي وقد نصب للحساب ، وحشر الخلائق لذلك ـ وأنا فيهم ـ وكأني أنظر الى أهل الجنة يتنعمون في الجنة ويتعارفون ، وعلى الارئك متكئون ، وكأني أنظر الى أهل النار وهم فيها معذّبون مصطرخون ، وكأني الان أسمع زفير النار يدور في مسامعي »(70) .قلت : وهذا الشاب هو الحارث بن مالك النعماني الانصاري كما صرحت بذلك معتبرة أبي بصير ، وهو مصداق لقوله ـ تعالى ـ : ( كلا لو تعلمون علم اليقين لترونَّ الجحيم ، ثم لترونها عين اليقين ، ثم لتسألن يومئذ عن النعيم )(71) ، فعلم اليقين موّرث لرؤية الجحيم في الدنيا قبل الاخرة .وهذه الرؤية لا تكون إلا بالحواس الباطنة ، وبتعبير الروايات «الرؤية القلبية» المشار إليها في قوله ـ تعالى ـ ( ماكذب الفؤاد مارأى افتومرونه على مايَرَى ، ولقد رآه نزلة أخرى عند سدرة المنتهى عندها جنة المأوى إذ يغشى السدرة مايغشى مازاغ البصر وما طغى لقد رأى من آيات ربه الكبرى )(72) .وفي قوله (عليه السلام) حينا سأله سائل : « هل رأيت ربك ؟! فقال ـ عليه السلام ـ : أفأعبد ربّاً لم أره ؟! فقال : وكيف تراه ؟ فقال : لاتراه العيون بمشاهدة العيان ، ولكن تدركه القلوب بحقائق الايمان » .فما أعظم نعمة اليقين ، فهو ـ كما في الاحاديث المستفيضة ـ فوق التقوى ، والتقوى فوق الايمان ، والايمان فوق الاسلام بدرجة ، وما قسم بين العباد شيء أقل من اليقين ، ومنه يصل الانسان الى مرتبة «كن فيكون» ويكون هادياً للبشرية ، وإليه أشار ـ تعالى ـ ( وكذلك جعلنا منهم أئمة يهدون بأمرنا لما صبروا وكانوا بآياتنا يوقنون )(73) ، وأمره تعالى قوله : ( كن فيكون )(74) ، ومنه تعرف معنى قولهم ـ عليهم السلام ـ «نحن ولاة أمر الله»(75) .فالخلاصة : إن الملكوت ـ وهو المبالغة في الملك ـ باطن الحياة الدنيا محيطٌ بها فما من شيء ظاهري إلا وله ملكوت وباطن ، ورؤيته بحاجة الى قوى باطنية تنشأ من اليقين .ومن يصل الى مرتبة النظر في الملكوت يقول للشيء «كن» فيكون ، وهو ظاهر قوله ـ تعالى ـ : ( إنما أمره اذا اراد شيئاً ان يقول له كن فيكون فسبحان الذي بيده ملكوت كل شيء وإليه ترجعون )(76) ، فالاية اثبتت ان من بيده ملكوت كل شيء يقول للشيء «كن» فيكون .الرجوع الى أصل المطلب فليس النظر الى الملكوت والاحاطة العلمية بآلآت وقوى مادية حتى يتأتى الاشكال من أن المادة محدودة ويغيب بعضها عن بعض فلا إحاطة ولا محاط ، والجواب على هذا الاشكال كما قلنا موجود في كلماتهم عليهم افضل الصلاة والسلام ، فهم خزّان علم الله في السماء وخزّان علم الله في الارض كما هو صريح معتبرة كليب المتقدمة ، فإذا كان الحارث وهو ليس بمعصوم وغير مؤيد بروح القدس يرى تنعم اهل الجنة وعذاب أهل النار وهو في دنياه هذه فكيف بمن له نحو اتحاد مع روح القدس وكُشف له الملكوت الاعلى ؟!ومن أجل المزيد من الفائدة ، نذكر مجموعة من الروايات التي تجيب على هذا التساؤل بشكل واضح .من هذه الرايات : أولا : عمود النور 1 / معتبرة الثمالي قال : قال أبو جعفر (عليه السلام) : « إن الامام منّا ليسمع الكلام في بطن أمه حتى إذا سقط على الارض أتاه ملك فيكتب على عضده الأيمن : ( وتمت كلمة ربك صدقا وعدلاً لامبدل لكماته وهو السميع العليم )(77) ; حتى إذا شبّ رفع الله له عموداً من نور يرى فيه الدنيا وما فيها لايستر عنه منها شيء »(78) .2 / صحيحة محمد بن عبيدة قال : كنت أنا وابن فضال جلوساً اذ أقبل يونس ـ بن عبدالرحمن ـ فقال : دخلت على أبي الحسن الرضا (عليه السلام) فقلت له : جعلت فداك ! قد أكثر الناس في العمود ، قال : فقال لي : يايونس ماتراه ، أتراه عموداً من حديد يرفع لصاحبك ؟ قال : قلت : لا أدري ، قال : لكنه ملك موكّل بكل بلدة يرفع الله به أعمال تلك البلدة ، قال : فقام ابن فضال فقبّل رأسه وقال : رحمك الله يا أبا محمد ! لاتزال تجيىء بالحديث الحق الذي يفرج الله به عنا(79) .وأحاديث العمود كثيرة ومتعددة ومستفيضة ، بل متواترة اجمالا عقد لها الكليني والصفار والمجلسي ـ رحمهم الله ـ بابا خاصا ، وذكروا فيه عدة من الروايات الصحيحة سنداً أما شهادة الاعمال فالقران والاحاديث المتواترة تثبته وقد تقدم ذكر بعضها . ثانياً : الاطلاع على الملكوت 1 / ففي صحيحة المفضل عن أبي عبدالله (عليه السلام)قال : قال أمير المؤمنين (عليه السلام) : « أعطيت تسعا لم يعطها أحد قبلي سوى النبي صلى الله عليه واله ، لقد فتحت لي السبل وعلمت المنايا والبلايا والانساب وفصل الخطاب ، ولقد نظرت في الملكوت بإذن ربي فما غاب عني ماكان قبلي ولا مايأتي بعدي »(80) .2 / وفي صحيحة هشام عن أبي عبدالله (عليه السلام) في قوله ـ تعالى ـ : ( وكذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات والارض وليكون من الموقنين )(81) ، قال : « كشط له عن الارض ومن عليها وعن السماء وما فيها والملك الذي يحملها والعرش ومن عليه ، وفعل ذلك برسول الله صلى الله عليه واله وأمير المؤمنين صلوات الله عليه »(82) .3 / وفي الحسن الى أبي داود السبيعي عن بريدة الاسلمي عن رسول الله (صلى الله عليه وآله) قال : قال رسول الله (صلى الله عليه وآله) : ياعلي ! إن الله أشهدك معي سبع مواطن حتى ذكر الموطن الثاني ، أتاني جبرئيل فأسرى بي الى السماء ، فقال : أين أخوك ؟ فقلت : ودعته خلفي : فقال : فادع الله يأتيك به ، قال : فدعوت ، فإذا أنت معي ، فكشط لي عن السماوات السبع والارضين السبع حتى رأيت سكانها وعمارها وموضع كل ملك منها ، فلم أر من ذلك شيئا إلا وقد رأيتَه كما رأيتُه »(83) .4 / وفي صحيحة عبدالله بن مسكان قال : قال أبو عبدالله (عليه السلام) : ( وكذلك نري ابراهيم ملكوت السماوات والارض ) ، قال : « كشط لابراهيم السماوات السبع حتى نظر الى مافوق العرش وكشط له الارض حتى رأى مافي الهواء ، وفعل بمحمد (صلى الله عليه وآله) مثل ذلك وإني لارى صاحبكم والائمة من بعده قد فعل بهم مثل ذلك »(84) .وغيرها من روايات وقد روى الشيخ الجليل الصفار احد عشرة رواية في ذلك ، فراجع !ثالثاً : التأييد بروح القدس 1 / صحيحة ابن مسكان عن أبي بصير قال : سألت أبا عبدالله (عليه السلام) عن قول الله ـ عز وجل ـ : ( يسألونك عن الروح قل الروح من أمر ربي )(85) قال : « خلق أعظم من جبرئيل وميكائيل ، كان مع رسول الله ـ صلى الله عليه واله ـ وهو مع الائمة ، وهو من الملكوت »(86) .2 / صحيحة ابي الصباح الكناني عن ابي بصير قال : سألت أبا عبدالله (عليه السلام) عن قول الله ـ تبارك وتعالى ـ : ( وكذلك أوحينا إليك روحا من أمرنا ماكنت تدري مالكتاب ولا الايمان )(87) ، قال : « خلق من خلق الله عز وجل أعظم من جبرئيل وميكائيل كان مع رسول الله (صلى الله عليه وآله) يخبره ويسدده ، وهو مع الائمة من بعده »(88) .3 / حسنة أسباط بن سالم قال : سأله رجل من أهل هيت ـ وأنا حاضر ـ عن قول الله ـ عز وجل ـ : ( وكذلك أوحينا إليك روحاً من أمرنا ) ، فقال : « منذ أنزل الله عز وجل ذلك الروح على محمد صلى الله عليه واله ماصعد إلى السماء وإنه لفينا »(89) .4 / وعن جابر قال : قال ابو جعفر (عليه السلام) : « ان الله خلق الانبياء والائمة على خمسة أرواح ، روح القوة ، وروح الايمان ، وروح الحياة ، وروح الشهوة ، وروح القدس ، فروح القدس من الله وساير هذه الارواح يصيبها الحدثان ، فروح القدس لايلهو ولا يتغير ولايلعب ، وبروح القدس علموا ـ ياجابر ـ مادون العرش الى ماتحت الثرى(90) .5 / وفي صحيحة أخرى له قال : قال أبو عبدالله (عليه السلام)في حديث : « وخاصة الله من خلقه ، جعل فيهم خمسة أرواح أيدهم بروح القدس فبه عرفوا الاشياء ، وأيدهم بروح الايمان فبه خافوا الله عز وجل ، وأيدهم بروح القوة فبه قدروا على طاعة الله وأيدهم بروح الشهوة فبه اشتهوا طاعة الله عز وجل وكرهوا معصيته ، وجعل فيهم روح المدرج الذي به يذهب الناس ويجيؤون ... »(91) .والاحاديث في تأييدهم بروح القدس وأن الله ـ سبحانه وتعالى ـ أيدهم بخمسة أرواح مما يقطع بتواترها عنهم عليهم أفضل الصلاة والسلام ، فراجع !معنى التأييدوليس معنى التأييد أن الله سبحانه وتعالى يجعل هذه الروح تصاحب المعصوم وتمنعه من الخطأ والزلل ، وإنما هذه الروح مرتبة من حقيقة المعصوم وقوة ممنوحة له ـ كبقية الارواح المشار إليها في صحيحة جابر وغيرها ـ فروح القوة وروح الشهوة وروح المدرج وروح الايمان وكذا روح القدس ليست أشياء غير واقعية المعصوم ، وإنما هي قوى وكمالات وجودية يُؤيد بها المعصوم (عليه السلام) .ولذا قال الامام الرضا (عليه السلام) : « إن الله عز وجل قد أيدنا بروح منه مقدسة مطهرة ، ليست بملك ، ولم تكن مع أحد ممن مضى ، إلا مع رسول الله ـ صلى الله عليه واله ـ وهي مع الائمة منّا تسددهم وتوفقهم وهو عمود نور بيننا وبين الله عز وجل »(92) .فعمود النور ورؤية الملكوت والتأييد بروح القدس وسائل لاربط لها بمرتبة الانسان المادية ، وإنما مرتبطة بروح الانسان وحقيقته ; فصحيح ان المعصوم بشر مثلنا مخلوق من طين ، لكنه زُوّد بما لم نزود به نحن ، والمجال مفتوح لأن يطلع الانسان على ملكوت السماوات والارض ويكون كذلك الانصاري الذي يشاهد تنعم اهل الجنة وعذاب أهل النار ، بل هناك دعوة صريحة من الله ـ سبحانه وتعالى ـ لذلك : ( أو لم ينظرون الى ملكوت السماوات والارض وماخلق الله )(93) ، جعلنا الله من المطلعين على ملكوت السماوات والارض بمحمد وآله الطاهرين . قال المولى المجلسي ـ قدس سره ـ : « قد تظافرت الاخبار بكون نبينا صلى الله عليه واله وأئمتنا ـ عليهم السلام ـ عالمين بجميع العلوم ، وأن عندهم علم ماكان ومايكون الى يوم القيامة ، وأن كل ماعلم النبي صلى الله عليه واله علمه علياً وكذا كل إمام علم الامام الذي بعده كل ماعلمه »(94) .وقال علم الهدي السيد المرتضى ـ قدس سره ـ : حينما سُئل عن صاحب الزمان (عليه السلام) هل يشاهدنا أم لا ؟ فأجاب بأنه « مشاهد لنا ومحيط بنا وغير خاف عليه شيء من أحوالنا »(95) .والاحاديث في أحاطة المعصوم (عليه السلام) بما في الارض والسماء كثيرة جداً ، وعلى عدة طوائف ، مروية في الكتب المعتبرة بأسانيد صحيحة وحسنة ومعتبرة وموثقة ومقبولة ، ولولا خوف التطويل لذكرنا قبسا من تلك الطوائف ، وما ذكرناه كاف للمتأمل المحتمل .وللبحث تتمة مفيدة تجدها في ما ذكرناه تحت عنوان «وارتضاكم لغيبه» ، فراجع !ملاحظة : هذه البحث كان نتيحة مجموعة من الدروس القيناها سنة 2000 في جمع من الاخوة في دولة الكويت ، قام بتدوينها بعض الاخوة الاعزاء .------------ الهوامش (60) الكهف ط 110 .(61) السجدة : 10 .(62) التين : 4 .(63) ومن أجل معرفة هذه المثلية وحقيقتها وموضع افتراق الرسول صلى الله عليه واله عن بقية بني البشر راجع ما ألقيناه تحت عنوان «قل إنما أنا بشر مثلكم» .(64) يسى : 83 .(65) المؤمنون : 88 .(66) الانعام : 75 .(67) الروم : 7 .(68) الخصال : 240 باب الاربعة حديث 90 ، وقد أشار القران الكريم الى ضرورة النظر في الملكوت عبر توظيف هذه القوى فقال ( أفلا ينظرون الى ملكوت السماوات والارض ) .(69) الانعام : 75 .(70) الكافي : ج2/54 ، بطريقين معتبرين .(71) التكاثر : 5 .(72) النجم : 11 الى 18 .(73) السجدة : 24 .(74) البقرة : 117 .(75) راجع دروس من الزيارة الجامعة فقرة «ولاة أمر الله» .(76) يس : 83 .(77) الانعام : 115 .(78) بصائر الدرجات : 451 .(79) الكافي : ج1/388 .(80) الامالي للشيخ : 305 مجلس 8 حديث 1 ، عن الشيخ المفيد بسنده الصحيح الى المفضل .(81) الانعام : 75 .(82) تفسير القمي : 193 .(83) بصائر الدرجات : 127 .(84) المصدر السابق : حديث 2 .(85) الاس%

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1390ساعت 20:0  توسط محمد یوسفی  |